در برگنامه فانوس، هر نویسنده پاسخگوی دیدگاه های خویش است

 

زمان  نشر :

 

 ماه اسد  ۱۳٨۶ خورشيدی 

 

 


آرشيف نوشته های نويسنده


 

 

    


نسخه قابل چاپ


 

 

 

داکتر لطيف طبيبی

 

 

 

 

جبهه ملی

«مثلث مجرمین جنگی سرزمین هندوکش، باهم اتحاد می کنند»

سخن آغازین

 

در ماه حمل 1386 خورشیدی، که آغاز سال نو و ایام بهاران است، در سرزمین ویران هندوکش، دو حادثه مهم رخ داد:

● یکی از این حوادث گردن زدن سیدآغا راننده و اجمل نقشبندی خبرنگار، توسط طالبان بود. که با قتل نقشبندی، شمار گزارشگران مطبوعاتی و فلمبرداران جهان و افغانستان که از آغاز جنگ افغانستان و عراق کشته شده اند، از 160 نفر گذشت. این تعداد بزرگترین ضایعه انسانی و فرهنگی است که بشریت در هزاره سوم میلادی به خاطر قدرت طلبی و خشونت سیاسی گروه های جاهل، متحمل می شود.

 

قتل نقشبندی خشم ملیون ها انسان بشردوست را برانگیخت. این حادثه نشان داد که دولت افغانستان از نگاه سیاسی و اداری از خود هیچگونه کنترولی ندارد. این دولت با این دم و دستگاه نتواست با طالبان یک تبادله آدم ربایی را از موقعیت دولت افغانستان در مقابل اقوام این سرزمین، به شکل خوبی انجام دهد. برعکس این معامله از موقعیت یک گزارشگر ایتالیایی و کلاً به خواست طالبان و دولت ایتالیا، صورت گرفت.

● دیگری تشکل نهادی به نام "جبهه ملی" بود، که موضوع صحبت این مقاله است. اعضای این جبهه از قدرت های سیاسی چون شهزاده خاندان سلطنتی، برخی از اعضای "حزب دموکراتیک خلق" و "پرچم" و اعضای اسلامیست از جناح های مختلف، تشکیل شده اند. سخنگوی "جبهه ملی"، اعضای جبهه را از این قراراعلام نموده است:

 

احمد ضیا مسعود)معاون اول ریاست جمهوری(، مارشال محمد قسیم فهیم )وزیر دفاع پیشین(، اسماعیل خان )وزیر انرژی و آب(،)یونس قانونی (رییس مجلس نمایندگان، عبدالرشید دوستم) مشاور نظامی رئیس جمهور(، سید منصور نادری)عضو پارلمان(، شهزاده مصطفی ظاهر، مصطفی کاظمی، محمد اکبری، سید محمد گلاب زوی و نورالحق علومی از جمله اعضای شورای رهبری "جبهه ملی" هستند. به قضاوت آقای کرزی رئیس جمهور دولت اسلامی افغانستان، تشکیل این جبهه به حمایت سیاسی برخی از سفارت های خارجی در افغانستان صورت گرفته است.

 

اگر ما برای تحلیل درست تر، سیاست های بیگانه را در رابطه با افغانستان، که گردش زمانه و حرکت تاریخ از سه دهه پیش در این گذرگاه پدیدار کرده است، همراه با تجزیه و تحلیل رویدادهای کنونی این سرزمین در رابطۀ قدرت های جهانی و منطقه، در بررسی تاریخی مان بگنجانیم؛ آنگاه دامنۀ چنین بحثی گسترده تر خواهد شد. از آنجایی که گفت و گوی ما سر بررسی عامل تاریخی مثلث مجرمین جنگی و ورشکستگی کشور چندین قومی سرزمین هندوکش است و صحبت ما فارغ از ملاحظات ایدئولوژیک و منافع حزبی می باشد؛ امید است با گشودن چنین مباحث تاریخی با خواندگان گرامی، رسالت های روشنگرانه را ادا نماییم.

 

اشاره یی تاریخی بر اتحاد مذهبیون و فرمانروایان در کشورهای مختلف

 

در بررسی تاریخ اتحاد مذهبیون با قدرت های حاکمه در کشورهای سرمایه داری با واقعیت های برمی خوریم که اتحاد مذهبیون و فرمانروایان در نظر و عمل یک ریشه و یک روند نداشته اند، بلکه هر یک از مبدایی جدا شروع به حرکت کرده اند. راه های خاص خود را رفته اند و به نتایجی که شدیداً رنگ و بوی فرهنگ و قوم و قدرت طلبی خود را دارند، رسیده اند. اینک اشاره به برخی از کشورهای می نمایم که در آنجاها هزاران سال پیش، قدرت های سیاسی و مذهبیون جبهه های برای ادامه حکفرمایی خود به وجود آورده بودند.

● در ایتالیا امپراتوری روم برخلاف امپراتوری یونان به فرهنگ توجه نداشت؛ از اوائل به جنگ و خونریزی عادت کرده بود؛ زمانی پس از آنکه مسیحت به عنوان دین رسمی امپراتوری روم اعلام شد، آن وقت قیصرهای روم دریافتند که باورهای دینی چه اهرم نیرومندی برای فرمانروایی می تواند باشد. به زودی میان دربار و کلیسا پیوندی پدید آمد که کمابیش تا پایان سده های میانه ادامه یافت. حتی هنگامی که امپراتوری روم تجزیه شد و کشورهای اروپایی چندی، نخست به صورت شاهزاده نشین های کوچک و سپس از ترکیب و تمرکز آن ها کشورهای کوچکی به وجود آمد، بازهم کلیسا به صورت موثری در حکومت و نظام اداری آن کشور ها چیره بود.

 

در پایان سده چهارم نخستین شکاف عظیم به خاطر قدرت طلبی درخود کلیسای روم رخ داد. در آن زمان کلیسای «کنستانتین ویل» در برابر کلیسای مرکزی روم به پا خاست. در پی اختلافات سیاسی و نظامی؛ دولت روم شرقی یا بیزانس به وجود آمد. به تعقیب آن کلیسای ارتدکس یونانی و بعدها کلیسای روسی حاصل آن جدایی است؛ که در اصل ریشۀ سیاسی و نظامی و قدرت طلبی داشت.

● در انگلیستان کشمکش میان کلیسا که وسیع ترین املاک را در تصاحب خود داشت و پادشاه انگلیس و خاندان او که چشم به آن ها دوخته بودند، به وجودآمد. هیچ اندیشه اصلاح مذهبی در میان نبود. فقط جنگ سر قدرت اقتصادی بود. پادشاه و خاندان او مسئله زن و شوهری ملکه انگلیس و طلاقی که کلیسای کاتولیک نمی پذیرفت را بهانه کردند و کلیسای جدیدی را در خدمت پادشاه و حکومت انگلیس به وجود آوردند. بدین ترتیب در انگلیستان کلیسای مذهبی را در یک جبهه متحد تابعی و گاه به نوعی زاییده دولتی تبدیل کردند.

 

جنگ و خونریزی آیرلند شمالی که تا تاریخ 8 ماه می 2007 طول کشید و خون هزاران انسان ریخت، فقط به خاطر سرکشی جناح بنیادگرایان کاتولیک آیرلند بود؛ این جناح حاضر نبودند که دیگراندیشان را به حیث رعیت عادی در کنار خود بپذیرد. این کلیسا جبهه متحدی با دولت انگلیس تشکیل داد وعلیه ارتش رهائی بخش آیرلند شمالی جنگید.

 

در تاریخ استعماری انگلیس، کلیسای انگلیستان همواره نقش عمده یی داشته است. این کلیسا با تشکل موسیونرهای مذهبی در کشورهای فقیر، در خدمت سیاست های استعماری انگلیس قرار داشته است. اگرچه اکنون دوصد سال از لغو قانون برده داری انگلیس می گذرد و دولت انگلیس امسال به پاداش این قانون گردهمایی های برگزار کرد، لاکن تا هنوز سیاست های استعماری کشورهای سرمایه داری از این موسیونرهای مذهبی بهره می برند.

● در امریکای شمالی داستان به کلی به شکل دیگری است. در زمان انقلاب امریکا بسیاری از اروپایی ها که از روش سکولاریسم کشورهای خود رنج می بردند، در امریکا به خاطر آسوده و در پهلوی خیلی از رهبران سیاسی و مذهبی انقلاب امریکا، فعالیت سیاسی و مذهبی نمودند. تا اکنون در امریکا دولت و مذهب در یک جبهۀ سیاسی قرار دارند.

 

بعد از جنگ جهانی دوم، امپراتوری امریکا سیاست پشتبانی از جناح های مذهبی را پیشه خود ساخت. دولت ایالات متحده امریکا اتحاد سیاسی امپراتوری سرمایه داری را با مذهبیون سیاسی، محکمتر کرد. شکل خونبار این سیاست از سال های 1960 تا امروز در برخی از کشورهای امریکایی جنوبی و حوزه خلیج فارس دیده میشود. این الیگارشی سیاسی در امریکایی جنوبی با شرکت کمپانی های بزرگ فراملی، مالکین بزرگ امریکایی جنوبی، که بخش ارتش را در کنترول خود دارند و کلیسا، تشکیل شده است.

 

در بین دهه های 1960 تا 1980 مجموعاً یازده کشور امریکای جنوبی حکومات سرکوبگر نظامی داشتند که به سبک فاشیزم علیه اقوام مختلف این کشورها، فرمانروایی می کردند و دولت ایالات متحده امریکا از آن ها پشتبانی می کرد.

 

درعین زمان دولت امریکا در حوزه خلیج فارس و آسیای میانه با استفاده از گروه های اسلامی برای منافع خود بهره برده است. قرار نوشته همایون کاتوزیان، در کتاب "مصدق و نبرد قدرت"، آیت الله بروجردی، بهبهانی و کاشانی با دریافت پول از امریکا، در سقوط حکومت مصدق دست داشته اند. همچنان دولت امریکا در کشورهای عربی و مصر با تشکل جریانات اسلامیست علیه روشنفکران این کشورها، تروریسم مذهبی را تقویه کرده است.

 

واقعیت سیاست امریکا در زمینه اتحاد با جناح های مذهبی را از زبان یک گزارشگر امریکایی می شنویم. به تاریخ نهم ماه می 2007 در مراسمی در دانشگاه امریکایی در دوبی "سیمور هرش" گزارشگر معروف نشریه "نیویورکر" به ایراد سخنرانی برای دانشجویان و حاضران این مراسم پرداخت. او به دانشجویان تازه فارغ التحصیل گفت: ما در جهان خطرناکی زندگی می کنیم. او از ایران و عراق به عنوان مشکلات امروز جهان یاد کرد که سیاست امریکا در قبال آن ها توجیه منطقی ندارد. آقای هرش گفت: امریکا علاقه مند است که تنش بین مسلمانان ادامه داشته باشد. وی افزود: عوامل زیادی وجود دارد که غرب تلاش کند تا رابطه خود را با مسلمانان سنی افزایش دهد، حتی با آنهایی که تا چندی پیش به عنوان گروه های تروریستی شناخته می شدند.

 

او در ادامه گفت: دولت آقای بوش مایل است تا هرچه بیشتر روابط خود را با عربستان سعودی گسترش دهد، زیرا این امر باعث بالا گرفتن تنش بین سنی و شیعه در منطقه خواهد شد. سیمور هرش با اظهار تعجب گفت: ما با تروریست ها در لبنان متحد شدیم تنها به این دلیل که آنها دشمن حزب الله بودند. وی در ادامه افزود: در سوی دیگر ایران قرار دارد و هر کسی که دشمن ایران باشد، دوست امریکا خواهد بود حتی اگر این فرد پنج سال پیش هواپیمای را به برج های نیویورک زده باشد. متن کامل سخنرانی سیمور هرش در دانشگاه امریکایی دوبی در اسناد بی بی سی و مجله نیویارکر، به چاب رسیده است.

● در آلمان در قرن شانزدهم، مارتین لوتر ( Martin Luther١٤٨۵ تا ١۵٤٦) یک کشیش اصلاح طلب با یک تئوری خاص دینی مبتنی بر رابطه مستقیم فرد با خدا، وارد عمل شد و قدرت کلیسا را به عنوان متولی دین و واسط میان فرد و خدا، به زیر سوال برد. لوتر در واقع جبهه متحدی با شاهزاده نشیننان ساخت و به دنبال تقسیم قدرت و تعیین قلمرو دین جدیدی گشت. پیامد جنبش لوتر سبب گردید که در سده شانزدهم با پا گرفتن کلیسای پروتستان، که خود وامدار پشتبانی شاهزاده نشین های آن دوران بود، مناطقی که فرمانروایان شان می خواستند از زیره سیطره روم خود را رها سازند، جنبش مذکور را بهترین سنگر برای خویش دانسته و در پشت آن پناه بگیرند.

 

در تاریخ آلمان بعد از داستان لوتر، دومین دفعه در عصر نازی ها بین مذهبیون و دولت فاشیستی آن کشور جبهه متحد علیه دیگراندیشان و یهودیان به وجود آمد. در فاجعه «شب کرستال» که آغاز سوختاندن معابد و مغازه های یهودیان توسط نازی ها در آلمان است، کلیسای کاتولیک دستیار دولت شناخته می شود. بعد از ختم جنگ جهانی دوم، امریکا نخستین هدیه یی که برای مردم برلین داد، این بود که در مرکز شهر برلین غربی مقابل ایستگاه مرکزی راه آهن دو کلیسا آباد نمود، یکی برای کاتولیک ها و دیگری برای پروتستانت ها.

 

قانون اساسی و تشکیل نهادی سیاسی در افغانستان

 

از آنجایی که آزادی تشکل های سیاسی در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان گنجانیده شده است، بناً هر افغان حق دارد اگر بخواهد از این حق مستفید شود. اکنون باید مواردی که در قانون اساسی افغانستان جهت رعایت آزادی و حقوق فردی گنجانیده شده است، بدون دخالت دولت مورد اجرا قرار گیرد. ولی شرط قانونی آن این است که عناصری که دست به تشکیل نهادی سیاسی می زنند، باید تا اکنون مرتکب جنایاتی نشده باشند و پرونده جنائی نداشته باشند. ایجاد یک چنین جبهه سیاسی و گرد هم آمدن عناصر ظاهراً متخالف در یک نهاد سیاسی، دلالت بر حقانیت هیچ کسی نمی کند. همچنان توقع آن را نباید داشت که با اتحاد عناصر فوق مردم افغانستان در آینده روی خوبی و آرامی را ببینند.

 

افغانستان از جمله کشورهای است که در نیم قرن اخیر، در نتیجه یک سلسله حوادث سیاسی و نظامی که پی در پی در آن اتفاق افتاده، از نگاه فزیکی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به کلی ویران گردیده است. اقوام این سرزمین سال ها اسیر و مقهور سه جریان یا سه قدرت بودند و هستند، سه جریانی که مثلث ورشکسته این کشور را تشکیل داده است. سه ضلع تشکیل دهنده این مثلث عبارت است از:

 

اول- سلطنت خود کامه خاندان نادرشاه و فرزند او ظاهر شاه

دوم- چپ وابسته به جهانمداری یا انترناسیونالیسم روسی "حزب دموکراتیک خلق"

سوم- جناح های اسلامیست های سیاسی ضد تجدد

 

این سه جریان یا سه نیرو، در میدانگاه حوادث بزرگ و توفان های سهمگین تحولات اجتماعی، حقوقی و اقتصادی در نیم قرن اخیر بر ضد آرمان های تاریخی اقوام این سرزمین، یعنی آزادی، قانون اساسی و عدالت اقتصادی و اجتماعی و استقلال به پا خاستند و اکنون هم با یکدیگرمتحد شده اند تا به یاری سیاست های بیگانه پرستانه و با تکیه بر ناآگاهی سیاسی و اجتماعی اکثریت اقوام این سرزمین، زمینۀ سرکوب دوباره مردم بیگناه را فراهم نمایند.

 

این سه جریان یا سه نیرو، در میدانگاه حوادث بزرگ و توفان های سهمگین تحولات اجتماعی، حقوقی و اقتصادی در نیم قرن اخیر بر ضد آرمان های تاریخی اقوام این سرزمین، یعنی آزادی، قانون اساسی و عدالت اقتصادی و اجتماعی و استقلال به پا خاستند و اکنون هم با یکدیگر متحد شده اند تا به یاری سیاست های بیگانه پرستانه و با تکیه بر ناآگاهی سیاسی و اجتماعی اکثریت اقوام این سرزمین، زمینۀ سرکوب دوباره مردم بیگناه را فراهم نمایند.

 

اول- استبداد سلطنتی

 

قدر مسلم آن است که کشور افغانستان از نگاه اقتصادی یکی از کشورهای عقبماندۀ جهان سوم است، هفده در صد از خاک آن قابل استفاده است. شرایط جغرافیایی این سرزمین یکی از عوامل عقبماندگی آن است، اما شرایط جغرافیایی روی فرعی سکه است. روی اصلی سکه عامل عمده دیگری است، که افغانستان را بدین عقبماندگی و سیه روزی ها کشانیده است، همانا سلطنت خودکامه، استبداد قبیلوی و خاندانی در تحمیل این عقبماندگی به اقوام این سرزمین، نقش مهمی به عهده داشته است. یعنی مسسببین واقعی این سیاه روزی ها حکومت های خودکامه یی بودند که به جای دفاع از آزادی و حقوق مردم، در شهوت مال و مقام گرفتار بودند.

در کشوری که توسط فرمانروایان آن از رشد و بلوغ فکری و شکوفایی استعدادهای مردم آن جلوگیری شود، آن جامعه از حالت یک جامعۀ فکرکننده و تصمیم گیرنده، به صورت یک جامعه فرمانبردار در می آید. این است بلای که نظام های سلطنتی خودکامه و دیکتاتوری بر سراقوام خویش می آورند. در افغانستان این سیه روزی های استبدادی در چندین دهه توسط سلطنت خودکامه علیه روشنگران هم به وقوع پیوسته است.

 

جریان مشروط خواهان دوم که به نام «جوانان بیدار» در دهه 1330 خورشیدی با انتشاراتی در صحنۀ سیاسی افغانستان خود را معرفی نمودند، آنان مخالفتی با سلطنت نداشتند، بلکه پافشاری در اجرای قانون اساسی می نمودند، برخی از آن ها به جرم خیانت و دسیسه سیاسی علیه نظام سلطنت در بند و زندان کشیده شدند.

 

طرفداران واقعی قانون اساسی افغانستان همه آن هایی بودند که یا در بند و زندان به سر می بردند و یا خانه نشین گشته و یا مهاجر اجباری در داخل افغانستان شدند و محروم از همه مزایای زندگی. همین عامل سبب گردید که بعدها دستگاه اداری افغانستان توسط تحصیلکردگان منفعت طلب و سیل مستشاران روسی که به این سرزمین سرازیر شده بودند، اداره شود.

 

در دوره صدارت دکتر محمد یوسف و قانون اساسی جدید، طرفداران قانون اساسی می خواستند کشورمستقلی داشته باشند، لاکن خاندان سلطنتی و شخص شاه با اجرای قانون احزاب مخالفت کرد. آگاهانه و یا ناخودآگاه با بالا زدن و نشان دادن میدان سیاسی افغانستان به نفع جریانات چپ، مانع اجرای قانون اساسی گردید، واپس فضای سیاسی استبداد و به بند و زندان کشیدن روشنگران اقوام این سرزمین آغاز گردید. همان بود که خاندان سلطنتی افغانستان هم تیشه به ریشۀ سلطنت زدند و هم تیشه به ریشۀ مملکت. نطفه های ویرانی این سرزمین از همان تاریخی آغاز شد که فرمانروایان این کشور بر عدم اجرای قوانین اساسی تکیه کردند.

 

اکنون در لیست اعضای "جبهه ملی افغانستان" نام یکی ازشهزادگان خاندان سلطنتی افغانستان نیز آمده است. خاندانی که موجب ویرانی و سیاه روزی این مملکت شده اند. این شهزادگان که امروز سنگ اقوام محروم این سرزمین را به سینه می زنند، دو سال قبل زمانی که قصرهای خاندانی آن ها، که مال اقوام این سر زمین بود، از طرف خاندان شان به فروش گذاشته شد، چرا در آن وقت محبتی به اقوام این سرزمین نشان ندادند و مخالفت خود را با فروش جایداد اقوام افغانستان، آشکارنکردند؟

 

دوم- "حزب دموکراتیک خلق"

 

اکنون برخی از اعضای "حزب دموکراتیک خلق" و" پرچم" که یادمان دوران زمامداری آن ها سال های شکنجه، جنون و خون بود، امروز واپس به کژراهه قدرت طلبی، همراه با جناح های اسلامیست های افغانستان، برای درهم شکستن پروسه ضعیف آزادیخواهی اقوام افغانستان، به حرکت درآمده اند.

 

تمام اقوام این سرزمین خاطره تلخ دوران "خلقی" ها و" پرچمی" ها را بیاد دارند. دورانی که تازیانه های وحشت و استبداد بر گرده اقوام این سرزمین فرود می آمد. با آن هم تازیانه های ستم، کارساز نشد، اقوام وادی های هندوکش در این مصادف، در پیشگاه غول استبداد و استعمار سر فرود نیاورند. در بطن اجتماع، در اعماق زندگی محنت بار اقوام محروم این سرزمین، نیروی مقاومت جان گرفت. با سرعتی بیش تر از گذشته، در سطح و ژرفا رو به گسترش گذاشت. نظام منفور و خودفروخته "خلق" و" پرچم" در نتیجه قربانی زیادتر از یک ملیون انسان بیگناه، سرنگون گردید.

 

بدبختانه از ورای ابرهای سیاهی که در نتیجه زمامداری "حزب دموکراتیک خلق" آفریده شد، اسلامیسم با دسیسه نیروی های بیگانه در این سرزمین مستحکم گردید. جناح های اسلامیست که اکنون این سرزمین را به وحشت انداخته اند، در این حوزه سابقه نداشتند، ولی امروز در صحنه اجتماعی و سیاسی این خطه، سربلند کرده اند.

 

نسل جوان امروزی که از سه دهه بدین طرف از دانش بی بهره مانده است، حال به دانشگاه ها و مدارس مصروف تحصیل گشته و تشنه آگاهی اند. اکنون این نسل می خواهند بدانند و اصرار دارند که بشنوند بر کشور شان در سه دهه اخیر چه گذشته است؟ احزاب سیاسی چه نقشی ایفا کرده اند و حالا چه باید بکنند؟

آنچه که باعث تاسف است این است که عناصر "خلقی" و "پرچمی" به شمول حلقه یی که در "جبهه ملی" دورهم جمع شده اند، نتوانسته اند خود را به درجه یک انسان بالغ سیاسی ارتقا دهند و حتی برای یک بارهم که شده حقیقت را بگویند و بگویند که ما در جنایات و سیاهروزی اقوام بدبخت این سرزمین مستقیماً دست داشته ایم.

 

می گویند انسان برای آنکه دیگران را بفربید، ابتدا باید خود را بفربید. شاید عناصر "خلقی" و "پرچمی" که اکنون دوباره به میدان سیاسی و فرهنگی در بیرون و درون افغانستان وارد شده اند، در طول عمر دراز خود تا به آن حد به این عمل خودفریبی آغشته شده اند که جهان خیالی خودفریبی ها، به جای حقایق در ذهن شان نشسته است!

 

اگر کسی نسبت به مسائل سیاسی سه دهه اخیر افغانستان خالی الذهن نباشد، به روشنی می بیند که عناصر "خلقی" و "پرچمی" که در این جبهه دورهم جمع شده اند، این ها بار دیگر و به شکلی دیگر، می خواهند برای تخطئه جریان مبارزه حق طلبی و آزادیخواهی و استقلال طلبی اقوام سرزمین هندوکش خط بطلان بکشند. این جبهه در صحنۀ سیاسی با این عناصر،علیه تمام شخصیت ها و همه افراد و گروه های که در این راه صادقانه قربانی شدند، قرار گرفته است.

 

سوم- اسلامیون سیاسی افغانستان

 

با آنکه درافغانستان از قرن هاست که ملا، شاه و امیر و مفتی با هم گره خورده اند، و تشکل نهادهای مذهبی آزاد بوده است. ولی تا امروز منابع پژوهشی که به توان به اساس آنها از سنت های فکری برخی از مذهبیون افغانستان بهره گرفت، وجود ندارد. حتی در افغانستان تا امروز برخورد بین خود مذهبیون افغان، از زوایه درون دینی صورت نگرفته است. یعنی بر خورد درون دینی که راه دین باوران است با این معنی که آنان برای نجات باورهای شان استدلال های دینی و تاریخی برای کسانیکه طرف خطاب شان هست می آورند، چنین مباحثه صورت نگرفته است.

 

نظر به گفتار پیش، بررسی تاریخی جریانات اسلامی افغانستان، مانند همه مسائل دیگر این سرزمین با مشکلات عدم مواد دست اول مواجه است. اکنون در این میدان، جایگاه پژوهش وعمل تنها به عناصری که پابند به ایدئولوژی نیستند، باقی مانده است. برای اینکه گفت و شنودی که عاری از ایدئولوژی است، در آن استقلال فکری و آزادی انسانی مطرح است. با اتکا به گفتار پیش، کوشش کرده ام تا اشاره یی بر جنبش های اسلامی اوائل قرن بیستم بنمایم و نگاهی بر جناح های اسلامیست دهه های ٦٠ و٠۷ میلادی که جمیعت اسلامی وغیره جناح های اسلامیست افغانستان از آن سر بلند کرده اند، داشته باشیم.

 

جنبش های اسلامی افغانستان در آغاز قرن بیست میلادی متاثر از جریانات اسلامی است که در کشورهای همجوار افغانستان به راه افتاده بود. امیران افغانستان اطمینان داشتند که با تکیه براسلام پاسخ مناسبی از جانب مردم دریافت خواهند کرد. برای اینکه این ایام مصادف است با اوج جنبش های اسلامی در کشورهای همجوار افغانستان. علت اوجگیری جنبش های سیاسی و اسلامی در سیاست استعماری انگلیس در حوزه خلیج

فارس و طرح کانال سوئز در مصر و سرنگونی امپراطوری تزاری روسیه توسط جریانات بلشویکی است.

 

 این جریان چپ که در ترکستان زمین و حوزه بخارا که توسط جوانان بخارا حمایه می شد، باعث سقوط سلطان بخارا گردید. پان اسلامیسم ترکیه و باسمه چی ها در جنگ علیه بلشویک ها داخل شدند. اگرچه لنین در اوائل در جنبش پان اسلامیسم شرق به عنوان عنصر ضد امپریالیسم می دید، او به تاسی از این سیاست بعد از استقرار دولت جدید التاسیس شوروی بتاریخ ٢٤ نوامبر٧۱٩۱ ضمن نشر ابلاغیه یی به اسم مسلمین دنیا طرح جبهه متحدی را علیه سیاست استعماری انگلیس اعلام نمود. ولی ابلاغیه لنین در جهان اسلام سازگار نشد. جبهه متحد پیشنهادی لنین با مخالف سلطان حمید و برادر او مواجه گردید. جالب است که چند سال بعد از تشکیل نظام نوین شوروی، جریان پان اسلامیسم برای شوروی ها یک جریان به کلی ارتجاعی شناخته شده بود. سیاست ابهام و دو رنگی انترنایونالیسم روسی و پیروان آن از نخستین لحظۀ حیات حکومت شوروی ها تا سقوط آن هویدا بود.

 

در ترکیه جریانات های پان اسلامسیم و کوکب شرق به رهبری سید جملال الدین افغانی فعالیت می کرد. جریان پان اسلامیسم ترکیه که در حوزه بالکان به نوعی از فرهنگ عثمانی گرایی پیروی می کرد، وجود داشت. این جریان بعد از موفقیت جنگ های اناتولی که بورژوازی مسیحی حوزه بالکان به نسبت ضعف اقتصادی شکست خورده بود، خود را به مثابه نیروی پان اسلامسیم در مقابل جریانات بلشویکی می پنداشت. برخی از پان اسلامیست های ترکیه در جنگ علیه دولت نوین بلشویکی در حوزه های ترکستان زمین می جنگیدند. دراین ایام جریانات پان اسلامیسم در منطقه به اوج خود رسیده بود.

 

جنبش اسلامی هند در اوائل قرن بیستم توسط دو برادر به نام های محمد علی و شوکت علی به رهبری عبدالکلام آزاد که نقشبندی بود رهبری می شد. این جریان با جنبش خلافت اسلامی اتحاد کرد و اعضای آن به مکتب دیوبندی وعلیگر وابسته بودند.

 

در افغانستان در این ایام شاه امان الله روی کار می آید. شاه امان الله در اوائل با جریانات پان اسلامیسم حساسیت نشان می داد، برای اینکه در سرزمین بخارا جنبش اسلامی ضد بلشویکی از باسمه چی ها وجود داشت و شاه امان الله از آنها در اوائل حمایت می کرد. بعداً مسلمانان هند از جهان اسلام دعوت نمودند که در مبارزه شان علیه سیاست استعماری انگلیس با آنها متحد شوند و دولت افغانستان به حمایت آنها طرف هند را گرفت.

 

شاه امان الله به سال 1919 یکی از صوفیان تگاب را به نزد باسمه چی ها می فرستد که اگر امکان داشته باشد، رهبراسلامیست باسمه چی ها را به افغانستان بیاورند. و همانطور هم شد. ابراهیم بیک فرمانده باسمه چی ها که در روسیه علیه بلشویک ها می جنگید، به افغانستان مهاجرت نمود.

 

در نوامبر1928 شینواریهای ننگرهارعلیه سلطنت شاه امان الله قیام کردند. به شانزدهم جنوری 1929 حبیب الله کلکانی ملقب به بچه سقو به کابل هجوم برد و کابل را فتح کرد. بیدرنگ ابراهیم بیک فرمانده پیشین باسمه چی ها از حبیب الله بچه سقو بخاطر ظهورحکومت اسلامی در افغانستان، حمایت کرد.

 

حبیب الله کلکانی ملقب به بچه سقو توسط پیر تگاو حمیدالله خان آخوند زاده تاجگذاری گردید. حبیب الله بچه سقو خود را مرید شمس الحق مجددی کوهستابی، پیرگلبهار می دانست. خانواده مجددی درسال 1919 زمان تاجگذاری فرزندان امیرحبیب الله خان ، می خواستند که شهزاده عنایت الله که طرفدار روحانیت و پان اسلامیسم بود، پادشاه گردد. ولی برعکس کوشش خاندان مجددی، سردار امان الله پادشاه شد.

 

ظهور حبیب الله بچه سقو آغاز حکومت اسلامی در افغانستان است. تا جگذاری حبیب الله بچه سقو نخستین فرمانروایی حکومت غیرپشتون و اسلامی در افغانستان می باشد. نیم قرن بعد از آن برخی از جناح های اسلامیست های افغانستان کوشیدند که صبغه تاریخی به جریانات اسلامیسم این سرزمین بدهند و سقوط نظام امانی را از برکت جنبش اسلامیست ها دانستند. در حالیکه برعکس، آغاز سرنگونی دولت امانی نخست از قیام قبیلوی شینواریها بود که پیش از رسیدن اقوام شنواری، بچه سقو به همت و حمایت خانواده های خلیلی و مجددی پیش دستی کرده و کابل را فتح نمود.

 

حبیب الله بچه سقو به همیاری نقشبندی ها و پیران شمالی به پیروزی رسید. اگرچه بعد از سرنگونی دولت امانی محافل مذهبی نقشبندی در کابل و شمالی به طرفداری حبیب الله بچه سقو بلند شدند، ولی با تمام کوشش نتوانستند تغییری درعمر کوتاه حکومت اسلامیست های افغانستان بیاورند. برای اینکه شینواریها که باعث قیام علیه سلطنت امانی شده بودند، زیر تاثیر محافل مذهبی نقشبندی ها نرفتند. این مردم که علیه شاه امان الله به پا خاسته بودند تا از اسلام دفاع کنند، ولی در حفظ و دوام حکومت اسلامیست سقوی که از قوم تاجیک بود، سهم نگرفتند. واقعیت ساختار اجتماعی افغانستان این را می رساند که گاه گاهی به پیوندهای قبیلوی زیادتر ارزش داده می شود تا به مذهب. چنانچه زمانیکه نادرشاه به کمک انگلیس برای فتح کابل اقدام کرد، نبرد بزرگی صورت نگرفت، در واقع یک تبادله عادی قدرت صورت گرفت.

 

نادرشاه بعد از به چنگ آوردن قدرت پادشاهی، برای رسمیت بخشیدن به نظام سلطنت به تشکیل لوی جرگه، که رواج قبیلوی افغانستان است، دست زد و نه به انجمن علما، که رواج فرهنگی جناح های اسلامی اقوام تاجیک است. جالب است که طولی نکشید که علمای نقشبندی و خانواده مجددی نظر با خاصیت قشری خویش، با حلقه اشرافیت خاندان نادرشاه پیوستند.

 

عمده ترین موضوعی که در تاریخ معاصر افغانستان رواج یافته است، این است که از نظر ساختار سیاسی نظام قبیلوی افغانستان، وجود یک تاجیک بر تخت سلطنت به نوعی غصب حاکمیت به شمار می آید، در مقابل سلطنت خود کامه ی مورثی قبیلوی به نوعی مشروعیت تصاحب قدرت حساب می شود.

 

در افغانستان تشکیلات سیاسی و اداره دولتی از نگاه تاریخی بر اساس فقه ویژه تسنن به وجود آمده است. طوری که سیستم امارت و خلافت اهل سنت که انجامش به سلطنت مطلقه موروثی می رسد، شکل یافته است. این ساختار از نگاه تئوری علوم سیاسی در رابطه مشروعیت قدرت حاکمه، طوری وانمود کرده است، که مشروعیت نظام های سیاسی قبیلوی افغانستان را در وحدت سه عنصر"نظام سلطنتی"، اسلام به تفسیر "فقه حنفی" و زعامت قوم "پشتون"، باید جستجو کرد .

 

جالب است که اکنون برخی از جناح های اسلامیست های افغانستان در راه زنده نگاه داشتن سنن قبیلوی فعالیت می نمایند. بهترین نمونه آن، آوردن شخص ظاهرشاه از روم و دادن لقب "بابای ملت" به اوست. کسی که در این سرزمین در چهل سال سلطنت کوچکترین اثر تحولی از خود بجای نگذاشته است و در سالهای مهاجرت یک روز به دیدار ملیون ها انسان مهاجر و بی پناه افغان در پشاور سر نزده است. ولی اکنون چنین شخصی "بابای ملت" خطاب می شود. چنین عملی زاده ی سنت زورگویی و قبیلوی است که در هزاره سوم میلادی عاری از تفکر انسان مدرن است.

 

صرف نظر از چگونگی نظام حبیب الله کلکانی، چون برای ما محتوای آن مطرح نیست؛ نظام اسلامیسم زودگذری بود. مسئله سر برخورد برخی از پژوهشگران است که آنها نظام سقوی را از زاویه یی بررسی می کنند که برای نخستین بار طلسم تصاحب قدرت نظام قبیلوی را شکست. از همین بابت است که حکومت حبیب الله کلکانی تاثیرات فرهنگی در حوزه شمالی از خود بجای گذاشته است، چنانچه اثرات قیام او در جنبش های مذهبی سال های اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی، دیده می شود.

 

همان طوریکه در پیش گفته شد، در افغانستان اسلامیست ها تنها نهاد های بودند که اجازه فعالیت سیاسی داشتند، آنها در دوران سلطنت ظاهر یگانه نهادی های بودند، که از بهره مادی دولتی و آزادی ایدئولوژیکی برخورداربودند، برعکس آنها، نهادی های روشنفکری اجازه ی فعالیت فرهنگی نداشتند.

 

در بررسی تاریخ منطقه شمالی، ما به عناصری آشنا می شویم که ارتباط با ریشۀ جریانات اسلامیست های افغانستان داشته اند. جهت آشنایی بیشتر ذکری از عبدالغنی قلعه بلندی می کنیم. او در دیوبند تربیه شده بود، روح قیام حبیب الله کلکانی بود و نماینده پیر تگاب. او و مولوی غلام شاه که استاد در رشته فلسفه و تصوف و فقه اسلامی بود، اشخاص زیادی را تربیه کردند. فرزند مولوی عبدالغنی، مولانا ابلاغ است که در الازهر قاهره درس خوانده بعدها نقش عمده یی در جریانات اسلامی افغانستان احراز کرده است. حتی "حزب اسلامی" حکمتیار نخست پایگاه خود را از همین حوزه آغاز کرد. ولی جریان "جمیعت اسلامی افغانستان" استخوانبندی مقاومت خود از فرهنگ وادی های حوزه شمالی افغانستان گرفت.

 

در سال 1958 داکترغلام محمد نیازی بعد از بازگشت از مصر دست به فعالیت های مذهبی می زند. او بعدها برای نخستین بار یک گروه را که ربانی ، صبقت الله مجددی، توانا و منهاج الدین گهیڅ در آن شامل اند، تشکیل می دهد. این گروه در سال 1968 فعالیت سیاسی خویش از مجرای جریده "گهیڅ" که خود شان بنیاد گذاشتند،شروع می نماید. از آنجایی که فعالیت این گروه به صورت پراگنده بود، نتوانست پشتبانی اجتماعی پیدا کند.

 

در سال 1965 "حزب دموکراتیک خلق" و جریان "شعله جاوید" رسماً در صحنه سیاسی افغانستان آشکار شدند. با رسمی شدن جریانات چپ افغانستان، بیدرنگ از جانب جریانات اسلامیست در پوهنتون کابل شبنامه های جهاد علیه "حزب دموکراتیک خلق" و جریان " شعله جاوید " و غیره روشنگران افغانستان پخش گردید. جناح های اسلامی دست به تظاهرات علیه جریانات چپ و غیره روشنگران زدند.

 

جریانات اسلامیسم این دهه افغانستان از نگاه باور مذهبی، زیادتر با جریانات "اخوان المسلمین" مصر سر و کار داشتند، نه با جریانات اسلامی پاکستان. گرچه "گهیڅ" که در سال 1972 به قتل رسید، کوشش نمود تا جریانات اسلامی افغانستان را با حزب "جماعت اسلامی" پاکستان پیوند دهد، لاکن موفق نشد.

 

از سال 1965 تا 1972 پوهنتون کابل میدان مبارزه سیاسی بین "خلقی" ها و "پرچمی" ها و جریان چپ "شعله جاوید" و جریان جوانان اسلامیست افغانستان بود. در این مدت جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ ویتنام، بر شدت فعالیت سیاسی جریانات فوق در داخل پوهنتون افزود.

 

در اوائل سال 1970 اسلامیست های افغان در حلقه جمعیت العلما متشکل شدند، نقش اجتماعی نداشتند ولی علناً خود را به صحنه سیاسی داخل نمودند. در اپریل 1970 نخستین گام را به سوی یک قدرت سیاسی در پهلوی دولت برداشتند وعلت آن این بود که بارق شفیعی عضو "حزب دموکراتیک خلق"، در جریده "پرچم" مضمونی به خاطر گرامیداشت از لنین نبشته و در آن ذکر (دورد برلنین) را نموده بود. این مضمون سبب کشمکش لفظی ببرک کارمل و مولوی محمد نبی محمدی در پارلمان افغانستان می شود. به تعقیب آن همان روز در مسجد پل خشتی، صبغت الله مجددی در اجتماع مردم سخنرانی می نماید و از ذکر (دورد بر یک کافر) شکایت می کند و مردم را به دفاع از اسلام دعوت می نماید.

 

از آنجایی که جامعه چندین قومی این سرزمین از نگاه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی عقب مانده است، فعالیت سیاسی اسلامیست ها تا این ایام پراگنده بود. در سال 1972 نهاد های سیاسی جدیدی که یکی دایره "جوانان مسلمان" و دیگری به شکل یک شورا که توسط یک رهبر (امیر) رهبری میشد، تشکیل گردید. این ترکیب با اعضای چون ربانی رئیس و سیاف معاون و انجنیر حبیب الرحمان مدیر که در سال 1975 حکمتیار جای او را گرفت، بوجود آمد. لاکن بازهم پایگاه اجتماعی وسیعی در بین اقوام نیافتند. بخش جوانانی که مسئولیت شان را عبدالرحیم نیازی، انجنیر حبیب الرحمان و گلبدین حکمتیار به عهده داشتند،از همان اول در بین محصلین پوهنتون کابل و پولیتخنیک به اعمال تروریستی آغاز کردند. ولی تا این ایام نه شورا و نه هم "سازمان جوانان" اسلامیست های افغانستان نتواستند یک حرکت سیاسی اجتماعی علیه تهاجم فرهنگی و اقتصادی شوروی در افغانستان بوجود بیاورند.

 

موضوعی که باید اینجا گفته شود، این است که جناح های اسلامیست های کنونی افغانستان محصول مبارزه اجتماعی و ضرورت وجود داخلی ساختار سرزمین چندین قومی هندوکش نبوده اند. وجود کشش و جاذبه اجتماعی این نهاد ها ملی نبوده است. تنظیم های اسلامی در پاکستان و ایران در زمان اشغال نظامی افغانستان سر بر آوردند، برای اهداف خاصی تشکیل گردیدند.

 

برای شناخت بهتر از چگونگی وابستگی برخی از این تنظیم های اسلامیست مطالعه کتاب(From the Shadows) از درون سایه ها، اثر رابرت گیتس رئیس سابق سازمان «سیا» و وزیر دفاع فعلی امریکا که با برخی از رهبران جناح های اسلامیست زد وبند داشته، ضروری است.

 

اکنون نقش سیاسی مقامات امریکا در سازمان دادن جناح های اسلامیست های افغانستان روشن شده است. مجله «نوول ابسرواتور» چاپ پاریس مصاحبه یی با یکی ازطراحان این سیاست یعنی زبیگنیو برژینسکی که در آن زمان مشاور امنیت ملی جیمی کارتر بود و اولین سیاستمدار بلند پایۀ امریکائی است که بعد از اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی به پاکستان برای سازمان دادن رهبران اسلامیست های افغان شتافت، انجام داده که اشاره مختصر آن در دوهتفه نامه پیوند چاپ مونتریال، شماره85 سال 98 نیز به نشر رسیده است.

 

او بعد از اینکه در جواب پرسش های متعددی مبنی بر وعده کمک های امریکا از تاریخ سوم جنوری 1980 به رهبران اسلامیست های افغانستان اظهار نظر می دارد، در پاسخ سوالی: که آیا از کردار خود پشیمان نیستید؟ چنین پاسخ میدهد:

 

از چه پشیمان باشم؟ این عملیات مخفی واقعأ فکر درخشانی بود. پای روس را به دام افغانستان کشید، آن وقت می خواهید پشیمان باشم؟ روزی که شوروی ها رسماً از مرز افغانستان گذشتند، من به پرزیدنت کارتر نوشتم: "اکنون فرصتی است تا شوروی را گرفتار جنگی چون جنگ ویتنام کنیم." حمله به افغانستان دولت مسکو را به مدت ده سال درگیر جنگی توانفرسا کرد، روحیه شوروی را درهم شکست و در نهایت به متلاشی شدن امپراتوری شوروی انجامید.

 

سوال:هیچ پشیمان نیستید که به بنیادگرایی اسلامی کمک کردید و کمک و مشورت در اختیار تروریست های آینده گذاشتید؟

 

جواب: از دیدگاه تاریخ کدامیک مهمتر است؟ طالبان یا سقوط امپراتوری شوروی؟ چند اسلامگرای هیجان زده یا آزادی اروپای شرقی و پایان گرفتن جنگ سرد؟

 

درست در همین جا است که افغانستان اجباراً به خاطر منافع قدرت های بزرگ در آستانه ویرانی کلی قرار می گیرد. تحلیل و تجزیه مساله افغانستان از جهتی چشمگیر است زیرا رهایی اروپای شرقی از زیر سلطه شوروی که تا عمق ریشه های اجتماعی این کشور ها تحمیل شده بود، امر نیکی تلقی گردید. ولی نباید از یاد برد که ویرانی و خسارت انسانی و مادی فزایندی که بر اقوام سرزمین ما وارد شده از واقعیت های انکارناپذیر تاریخ معاصر بشری است. اکنون اسلامیست های افغان برای دول بزرگ (اسلامگرایان هیجان زده) اند، ولی اینها برای اقوام این سرزمین به مثابه غده سرطان خبیثه یی اند که تمام شریان های حیاتی اقوام بومی این سرزمین را به نابودی سوق داده اند.

 

ناگفته نماند که آخوندهای ایران در پهلوی پاکستان و عربستان سعودی از نقش خویش در بازی سیاسی افغانستان آگاه اند و ماهرانه به این مسئله برخورد میکنند.

 

اگرچه دشمنی و قشری گیری مذهبی آخوندهای ایران با مذاهب دیگر غیر از مذهب شیعه یکی ازعوامل بازدارندۀ تاریخی، فرهنگی و اجتماعی آخوند سالاران ایران در افغانستان بوده می تواند.

 

برخی از اعضای "جبهه ملی" از نگاه قوانین بین المللی محکوم شناخته می شوند .آقای بشردوست در مصاحبه خود در تلويزيون لمربه درستی ميگويد که چگونه سفير و شارژدافير سفارت امريکا در کابل در همان زمانيکه سازمان ديده بان حقوق بشر ربانی، سياف، خليلی، دوستم و فهيم را به ارتکاب جنايات جنگی متهم کرد، در مجالس ربانی و دوستم در مقابل کمره تلويزيون خندان و خوشحال نشسته بودند.

 

ملاقات پیهم سفير امريکا با قانونی، محقق و سايرين در جريان انتخابات پارلمانی نشان ميداد که امريکایی ها نميخواهند بهيچوجه از پروردگان خود دل برگیرند.

 

از بررسی گزارشات کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان که در حدود دو سال قبل به کوشش خانم دکتر سیما سمر تکمیل گردیده است، چنین بر می آید که زیادتراز هفتاد در صد مردم افغانستان نارضایتی خود را از دوران زمامداری "خلق" و "پرجم" و جناح های اسلامیست های افغانستان ابراز داشته اند. برای اینکه بسیاری از مردم این سرزمین به ویژه زنان در دوران زمامداری جناح های اسلامیست ها، شکنجه و زجرهای فراوانی را متحمل شده اند. این گزارش از جانب نماینده ویژه سازمان ملل متحد به آقای کرزی تسلیم داده شد. برخی از اعضای این سه نیروی که اکنون در جبهه ملی شرکت دارند، در زمانیکه حمکفرمایی می کردند، اعمال و جنایاتی به اقوام این سرزمین روا داشتند، که اکنون از نگاه گروه دیدبان حقوق بشرسازمان ملل متحد محکوم شناخته می شوند و به اساس قوانی بین المللی باید محاکمه شوند.

 

گروه دیدبان حقوق بشر سازمان ملل متحد در سال 1980 یک کمسیونی به حمایه بررسی حقوق بشر تحت رهبری حقوقدان کاتولیک اتریشی پرفیسور فیلکس مرکورا برای بررسی نقض حقوق بشر در افغانستان بوجود آورده بود. در آن زمان بخاطر اینکه بررسی حقوق انسانی از دیدگاه ضد کمونیستی برای منافع کشور سرمایه داری صورت می گرفت، از ضمانت اجرائی دول سرمایه برخوردار بود. از همین خاطر این کمسیون در مواردی کار های شایسته و با ارزشی به نفع زندانیان سیاسی در دوران زمامداری "حزب دموکراتیک خلق" و "پرچم" انجام داده است. در آن زمان احکام این کمسیون نیز متکی به ضمانت اجرای بین المللی بود. چرا امروز یک چنین کمسیونی برای جنایتکاران افغانستان که اکنون می خواهند واپس قدرت زیادتری احراز نمایند، وجود ندارد؟

 

سرانجام هر فرد افغان خوب می داند که ریشۀ اوضاع و شرایط دردناک و غم انگیز اقوام افغانستان، نخست محصول عملکرد جنایاتکارانه "حزب دموکراتیک خلق" و "پرچم" یوده و بعداً اعمال اسلامیست های ضد تجدد و دخالت کلی قدرت های بیگانه در منطقه می باشد. جنایات کاران دیروز که باعث ویرانی این سر زمین شده اند دوباره بین خود ائتلاف می کنند و در مقابل اقوام این سر زمین دست دوستی «کمونیسم و اسلام» را بهم می رسانند.آنچه که این "جبهه ملی" را از تمام جبهه های سیاسی و مذهبی که تا امروز در کشورهای فقیر بوجود آمده است، متمایز می سازد اینست که عناصر سیاسی که در دوران زمامدارای شان مرتکب جنایت شده اند، دو باره احراز قدرت می نمایند. این جبهه نظر به موارد زیر از همین اکنون محکوم به شکست است:

 

ـ هیچ یک از این سه ضلع مثلث به خاطر منافع خاص خود و منافع قدرت های بیگانه یی که بدان وابسته و سرسپرده اند، خواهان ایجاد یک تحول اجتماعی و حقوقی در افغانستان نبودند و نیستند.

 

ـ این سه نیرو به خاطر جنایات جنگی گذشته شان با تمام قدرتی که دارند در برابر تشکیلات و تقویت حاکمیت مستقل ملی اقوام افغانستان و حکومت مردم سالاری ایستاده اند.

 

ـ اعضای "حزب دموکراتیک خلق" و "پرچم" که روزی اسلامیون سیاسی افغانستان را تاریک اندیش و ارتجاعی یاد می کردند، اکنون دست در دست یکدیگر داده اند، به اصطلاح باور های قبلی شان از «اسلام وکمونیسم» جبهه یی ساخته و به با این ائتلاف نامیمون خویش تحت عنوان "جبهه ملی" به فربیکاری نیروی های عظیم جوان کشور پرداخته و ابزار سرکوب آزادیخواهان و استقلال طلبان را به دست گرفته اند.

 

این جبهه با این اعضا حکایت احوال فقر و مسکنت اخلاقی و معنوی قهرمانانی است که برای فرار از آوارگی مهیبی که بر سر اقوام این سرزمین و شخصیت خویش فرود آورده اند، خود را در پشت سر نام این جبهه مخفی می کنند و سپس برای کشیدن نعش خویش از معرکه داوری تاریخ معاصر افغانستان، در قلعه مستحکم اسلام می نشینند.

 

این اتحاد که بر پایه یک توهم بوجود آمده است در واقعیت سرپوشی است بر روی جنایات جنگی گذشته. این جبهه علیه آرمان های پاک و سرشار از صداقت نسل جوان محروم این سرزمین است، نسل جوانی که میخواهد برای پیشرفت و ترقی افغانستان و رفاه و خوشبختی ملیون ها اقوام ستمدیده این سرزمین فداکاری و از خود گذشتگی نماید و از ظلم و ستم حاکمانی که با شیوه رهبری بر پایه ایدئولوژی کمونیستم و اسلام سیاسی در این سرزمین مرتکب جنایاتی شده اند، دوری جوید.

 

به باور من که هر سه جناحی که در حلقه این جبهه دور هم جمع شده اند، به یک بده و بستان سیاسی و به یک بازی سیاسی نشسته اند. این آقایون می کوشند که از فرصت بدست آمده برای "تبرئه" خویش در مجال تنگ آخر عمر، حد اکثر بهره را ببرند.

 

واقعیت این است که این جبهه یک تراژدی نیست، یک کمدی هم نیست، بلکه کاریکاتوری است از مسکنت اخلاقی انسان های که در تکاپوی رسیدن به قدرت و کسب و ادامه قدرت زیادتر اند و اگر به آخرین پله های قدرت هم برسند، تازه باز هم هر کدام این عناصر چیزی بیشتر از یک چائوشسکو رومانی، پلپت کمبویائی و یا سید جعفر باقراف قفقازی، از آب در نمی آیند.