در برگنامه فانوس، هر نویسنده پاسخگوی دیدگاه های خویش است

 

زمان  نشر :

 

 ماه دلو  ۱۳۸۵ خورشيدی 

 

 


آرشيف نوشته های نويسنده


 

 

    


نسخه قابل چاپ


 

 

 

داکتر لطيف طبيبی

 

 

 

 

برداشتی از جلسه عمومی سازمان ملل متحد

 

و

 

اشاره یی بر «روند انقلاب اسلامی در افغانستان و ایران»

 

 

در طول این سال میلادی چه گذشت؟ این سؤالی است که در آخر هر سال در مجمع عمومی سازمان ملل متحد عنوان می شود. روزهای ماه سپتامبر(2006) با پایان پذیرفتن شصت سال از عمر سازمان ملل متحد، تربیون آن دوباره محل اعتراض دولتمداران کشورهای فقیر قرار گرفت. اعتراضات امسال نیز مانند گذشته روی دو نکته دور می خورد. نکته اولی که: هیچگاه سازمان ملل در تصمیمات خود به نفع مردم محروم و ستمدیده جهان از ضمانت اجرایی لازم استفاده نکرده است. نکته دومی، در برخی موارد، که: اگر اجرای این تصمیمات با استراتژی و مصالح سیاسی و اقتصادی دول بزرگ هماهنگی داشته باشد، در چنین حالاتی دول بزرگ خود با استفاده از عنوان سازمان ملل، وسایل اجرای آن تصمیم ها را فراهم می آورند و مورد عمل قرار می دهند. مثال زنده آن حمله نظامی دولت ایلات متحده امریکا و انگلیس بر عراق است.

این بدان علت است که هنوز هر یک از مسائل سیاسی و اقتصادی کشورهای محروم ، به نحوی با منافع و مصالح قدرت های بزرگ جهان بستگی دارد. به ویژه که در چند سال اخیر، دولت ایالات متحده امریکا که در کنترول جناح افراطی حزب جمهوریخواهان در آمده است و به خاطر تجمع روند مفاد بیشتر سرمایه به نفع شرکت های بزرگ، سیاستی با گرایش های نظامی، سیاسی، مکتبی و مذهبی دست راستی را در پیش گرفته است و تصور می کند که مالک کل جهان است.

 

در نشست دوستانه یی که بین نوام چامسکی و اکبر گنجی روشنفکر ناراضی ایرانی در دانشگاه هاروارد صورت گرفته بود، چامسکی نارضائیتی خود و برخی از روشنفکران امریکا را از سیاست دولتمداران کنونی امریکا، ابراز داشته و به قضاوت او برخی از اعضای بلند پایه دولتمداران امریکا، سیاستی را در پیش گرفتنه اند که این کشور را به سوی «یاغیگرایی» سوق می دهد.

در گردهمایی مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2006 یک سلسله رخدادهای عمدۀ جهان باعث شده بود که بعضی از کشورهای فقیر لبۀ تیز انتقاد خود را علیه کشورهای سرمایه داری بگشایند. انتخابات دولت های امریکای جنوبی و شکست اشغال نظامی امریکا در عراق و جنگ افغانستان، زمینه این تاخت و تازها را فراهم کرده بود. در سال 2006 عده یی از کشورهای امریکای جنوبی، که زیادتر از یک ربع قرن توسط دیکتاتوران نظامی این کشورها اداره می شده اند و دولت امریکا حامی نظامیان آن ها بوده است، توانستند بر پایه رشد دموکراسی درونی جامعه، حکوماتی را انتخاب نمایند و این قدرت های نوین به نوعی سیاستی را در پیش گیرند که نسبتاً از منافع ملی طبقات محروم برخوردار باشد. از آنجایی که این حکومت ها بعد از یک دورۀ استبدادی روی کار آمده اند، در مراحل اولیه از پشتبانی عامه مردم بر خوردار اند. همین مسئله باعث شده، تا دولت و شرکت های فراملی امریکایی که منافع اقتصادی آن ها در باخت است، در زمینه عاجز بمانند.

 

موضوع دیگری که محور انتقاد برخی از اشتراک کنندگان را تشکیل داده بود، جنگ عراق و افغانستان بود. محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران که از جناح اصول گرایان مذهبی ایران است و در دوران زمامداری او شرایط و اوضاع ناهنجار اقتصاد و اختناق سیاسی علیه روشنفکران و زنان ایران به اوج خود رسیده است، یکی از منتقیدین سرسخت سیاست جهانگرای لیبرالیسم نوین در حوزه شرق میانه بود. او گفت:

 

"... کسی و يا دولتی نمی تواند برای خود امتيازات ويژه قائل شود و هيچ دولتی نبايد حقوق دولت های ديگری را ناديده بگيرد و با نفوذ در سازمان های بين المللی، خود را معادل جامعه جهانی قلمداد کند. عده‌ای با ايجاد جنگ و درگيری به غارت منابع، ثروت اندوزی و گسترش سلطه خود مشغول باشند و عده‌ای در فقر و رنج و مصيبت های ناشی از آن به سر ببرند. عده‌ای با تكيه بر سلاح و تهديد بخواهند بر جهان حكمرانی كنند و عده‌ای دائم در سايه تهديد و ناامنی زندگی كنند.عده‌ای در هزاران كيلومتر دورتر از كشور خود، سرزمين های ديگران را اشغال كنند، در امور آنان دخالت نمايند و بر منابع نفتی و غيرنفتی و گذرگاه های حياتی آنان مسلط شوند و عده‌ای در خانه خود روزانه بمباران شوند، بچه‌های آنان در خيابان ها و كوچه‌های وطن خود كشته شوند و خانه‌های آنان ويران شود.اين گونه رفتارها در شأن بشريت نيست و با حق و عدالت و كرامت انسان مغايرت دارد. اشغال كشورها منجمله عراق اتفاق افتاده است و سه سال است كه ادامه دارد. روزي نيست كه صدها نفر به خاك و خون نيفتند. اشغالگران از برقراری امنيت درعراق ناتوان هستند."

چند روز بعد از سخنرانی محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، در مجمع عمومی سازمان ملل، روزنامه واشنگتن پست در شماره روز پنجشنبه 21 سپتامبر گزيده یی از نامه اگبر گنجی را که خطاب به مردم امریکاست ،منتشر کرد.اگبر گنجی روشنفکر ناراضی ایرانی که بعد از شش سال زندان، آزاد شده است و روزی با احمدی نژاد بازو به بازو برای انقلاب اسلامی و تحکیم حکومت مذهبی شیعه، تحت رهبری خمینی، مبارزه می کرد و امروز از جمله ناراضی های ایران محسوب می شود؛ در بخشی از نامه خود به مردم امريکا می نويسد: "...خواست ما اين است که تصور نشود حاکمان، کل جامعه‌ما را نمايندگی می‌کنند. ما اميدواريم جهانيان دريابند که دين حاکمان ما شاخص ديانت مردم ايران نيست. دينداران پارسا همگی با آزادی‌کشی و بيدادگری رژيم مخالفند و ميان ديانت با آزادی و حقوق بشر منافاتی نمی ‌بينند." گنجی در نامه

خود گفته بود که: "...از ايران نبايد فقط صدای حکومت آن را شنيد. ايران در حکومت خود خلاصه نمی‌شود.

 

 اصولا هيچ حکومتی آينه‌تمام نمای مردمی نيست که بر آنان حکم می‌راند. کژنمايی تصويری که حکومت از مردم می‌دهد، در ديکتاتوری‌ها از حد معمول می‌گذرد. تحريف در ديکتاتوری‌های ايدئولوژيک به افراط می ‌رسد. در اين ديکتاتوری‌ها مردم و تاريخ و سنت آنان را از نو تعريف می‌ کنند و تعريف خود را به ‌عنوانِ تعريف حقيقی جا می ‌زنند. کسی که در اين تعريف نگنجد، خائن به خلق تلقی می‌شود. دستگاه ديکتاتوریِ ايدئولوژيک، رو به بيرون، خود را بسيار يکپارچه جلوه می‌دهد. مدام تبليغ می‌ کند که تمامی مردم، به جز عده‌ای که به اصطلاح فريب‌خورده‌اند، پشت سر نظام ايستاده است. اين خصوصيات را به نحو بارزی در رژيم ايران می‌بينيم. آنگاه که نيروهای آزاديخواه با افکار عمومی جهانی سخن می‌ گويند، طبعا مايلند اين خواست را در ميان بگذارند که تصوير نظام يکپارچه و مردمی که همه گوش به فرمان رژيم هستند، تصويری کاملا تحريف ‌شده است."

 

سخنرانی محمود احمدی نژاد در گردهمایی سازمان ملل متحد که نمایندگان دولت افغانستان آقای کرزی و دکتر سپنتا نیز حاضر بودند و نشر نامه اکبر گنجی در واشنگتن پست، مرا بی درنگ به یاد حوادث خونباری انداخت که بیست و هشت سال قبل در افغانستان و ایران به وقوع پیوست. برخی از دولتمداران امروزی افغانستان و ایران از نسلی بوده اند که در حوادث فوق شرکت داشته اند. این حوادث باعث گردید تا هر دو کشور از نگاه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، در موقعیت های بسیار متفاوتی قرار گیرند.

در افغانستان بيست و هشت سال قبل برخی از جوانان و تحصیلکردگان افغان، در عين جوانی هوای انقلاب به اصطلاح سوسیالستی روسی را به سر می پرورانیدند. به کمک و حمایت اتحاد شوری سابق و با شرکت جناح نظامیان در حزب دموکراتیک خلق و پرچم، در افغانستان حکومت جمهوری داود خان را به شکل خونباری سقوط دادند، به جای آن به اصطلاح خود شان؛ جمهوری دموکراتیک افغانستان را اساس گذاشتند.

بعد از تغییر نظام در افغانستان، در ایران مبارزات اجتماعی مردم علیه سلطنت استبدادی پهلوی شروع شد و در مدت کوتاهی نظام سلطنتی ایران سقوط کرد. به جای آن حکومتی دينی به پيشوائی روحانيون شيعه، تاسيس گردید. اگر مکث کوتاهی سر نتایج حوادث هر دو کشور بعد از پروسۀ تقریبآ سه دهه بنمایم؛ می بینیم که:

 

در افغانستان در اوائل مسئله برعکس ایران بود؛ یعنی بعد از کودتای ثور که پیروان آن هوای چپ گرایی در سر داشتند و نظام بر پایه اتوپیای چپگریانه آغاز گردیده بود؛ باعث هویت بخشیدن به اسلام سیاسی در افغانستان گردید. در حقیقت همین هویت بخشیدن به اسلام سیاسی بود که به انقلاب اسلامی افغانستان انجامید. پدیدۀ که تا پیش از زمامداری خلق و پرچم در افغانستان وجود نیرومند نداشت.

اکنون در ایران بعد از بیست و هشت سال حکمفرمایی روحانیون شیعه، نقش استبدادی حکومت مذهبی بر پایه ایدئولوژی به مردم آشکار شده است. این قدرت مذهبی دارد آهسته آهسته پشتبانی مردمی خود را از دست می دهد. ما امروز می بینیم که فعالیت های آزادیخواهی روشنفکران داخل ایران اشعه یی در افق این سرزمین به نمایش می گذارد و عنقریب از آن نور دموکراسی و جامعه مدنی سر بلند خواهد کرد. جای خوشی است که در جامعه ایران امروزی، برخی از قشر روشنفکر آن به فرهنگ عقلانیت رسیده است. امید است که گذار ایران به آزادی و فرهنگ دموکراسی، عاری از خون ریزی صورت بگیرد.

متاسفانه در افغانستان بعد از کودتای خونین ثور تا امروز یک پروسۀ سی ساله، که عمر یک نسل است، به هدر رفته است. طوری که ساختار اجتماعی و سیاسی جامعه امروز افغانستان نشان می دهد، نسل آینده هم باید با نظام اسلام سیاسی افغانستان دست و پنجه نرم کند. برای اینکه بعد از اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی سابق، اربابان جهانخوار به رهبری امریکا، رهبران مذهبی افغانستان را از نگاه سیاسی به حساسیت دین شان آشنا ساختند. بعد از سقوط طالبان، دولت امریکا آن ها را در اهرم ایدئولوژی جمهوری اسلامی افغانستان، با قانون اساسی جدیدی به اریکه قدرت نشاند. در واقع تحکیم جمهوری اسلامی در افغانستان؛ مسئلۀ است که بیست و هشت سال قبل در ایران پایه گذاری کرده اند؛ به ویژه که اکنون عدۀ زیادی از تحصیلکردگان افغانستان، در جریان این روند وابستگی و قدرت طلبی قشری، حتی به خودشناسی اجتماعی و شناخت جامعه خود نرسیده اند.

 

برای روشن شدن صحبت باید اشاره یی بر پیشینه سیر حوادث افغانستان نمود. از آنجائی که صحبت ما سر افغانستان است، لذا کنگاش روی نقش اسلام و تحصیلکردگان در افغانستان مطرح است، نه کشور ایران.

 

 

اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی و مرحلۀ گذار به انقلاب اسلامی

 

در اوائل 1980 میلادی مجله استراتژیکی چاپ لندن مضمونی سر اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی سابق نوشته بود. نویسنده مضمون ساختار پیچده محیطی و مردمی نواحی هندوکش را از نگاه تاریخی به بحث کشیده بود. در آنجا از مشکلات نظامی اسکندر در وادی های هندوکش یاد شده است. زمانی که اسکندر کبیر برای تسخیر وادی های هندوکش عازم این دیار شده بود، بعد از مدتی توسط نامه یی به مادر خود خبر داده بود که علت تاخیر مسافرت او در این وادی ها، مشکلات نظامی است، مشکلاتی که با مردم این وادی ها دارد.

 

 قرن ها بعد در اوائل سده هفتم میلادی، دین اسلام در حوزه های شرقی آسیا و شمال افریقا توسط عرب ها گسترش داده شد. در سرزمینی که امروز به نام افغانستان یاد می شود، لشکرکشی عرب ها از دو جبهه صورت گرفت. از طریق هرات و جبهه جنوب، از طریق سیستان. اگر چه در اوائل جبهه شمال توانست تا حوالی تخارستان پیش برود، ولی طولی نکشید که حمله عرب ها، که در واقع گسترش اسلام بود، در حوزه کابل به مقاومت سرسختانه مردم مواجه شد و باعث شکست آن ها گردید. در حدود دوصد سال بعد از این شکست عرب ها، که در واقع برای گسترش اسلام صورت گرفته بود، دوباره گسترش اسلام در این حوزه توسط یک نفر از عیاران این سرزمین، یعنی یعقوب لیث صفاری انجام شد. زمانیکه عرب ها به این سرزمین حمله کردند، این خطه از شادابی خوبی برخوردار بود. صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر، این شادابی را بهترین زمینه برای رشد دین اسلام دانسته است. لاکن مردم این سرزمین، آنچنان که در برخی از کشورهای افریقایی اتفاق افتاد، در پیش عرب ها و یا به پیشواز دین اسلام، زانو خم نکردند.

قرن ها بعد، قدرت های تهاجمی و امپراتوری های دیگری به خاطر کنترول این گذرگاه بر این خاک حملۀ نظامی نمودند، ولی نظر به ساختار اجتماعی یک جامعه قبیلوی بسته به خود، به شکست مواجه شدند. همین عوامل بیرونی، یعنی حملات بیگانگان، کشتار و ناروایی قدرت های بیگانه از یک سو و منافع مادی سران قبائل برای تصرف هر چه بیشتر زمین های سرسبز، باعث پروسه تشکل قدرت به اصطلاح مرکزی بومی، در این جا گشت و این حوادث زمینه اتحاد برخی از سران قبائل را فراهم نمود و در نتیجه قدرت مرکزی بومی آنی به وجود آمد. قدرت قبیلوی بومی مرکزی که از خود مردم این سرزمین ایجاد گشت، دوباره در پوشش گسترش دین اسلام بر قاره هند حملاتی نمود و باعث قتل ملیون ها انسان بیگناه هند گردید. جنگ های پی در پی افغان ها در هند باعث ضعف قوای بشری در هند شد. این پدیده باعث گردید تا استعمار انگلیس بدون مقاوت، بخش بنگال شرقی را به تصرف خود در آورد، که در حقیقت زمینه استحکام قدرت استعماری انگلیس در سراسر هند فراهم گردید.

 

قدرت های قبیلوی افغان از هند، در پهلوی قتل و کشتار، ثروت های هنگفتی به غارت بردند. این غارتگری و چپاولگری ها، در تشدید تحکیم ساختار نظام قبیلوی بسته به خود، در این سرزمین کمک کرد و از خود اثر ماندگاری به جای گذاشت، که حتی تا امروز رسومات قبیلوی و چپاولگری در ساختار اقتصادی و سیاسی ما افغان ها، موجود است.

 

دولت امپراتوری انگلیس، بعد از تسلط بر هند، حملاتی پی در پی برای تسخیر افغانستان نمود، ولی با شکست مواجه گشت. جنگ های استعماری انگلیس در این کشور هیچگونه دست آوردی از خود به جای نگذاشت. تنها اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی سابق بود که باعث تغییر فرهنگ اجتماعی و سیاسی در این کشور گردید و آن هم هویت دادن اسلام سیاسی به جناح های بنیادگرایان اسلامی در این کشور بود و بس. تا قبل از کودتای خلق و پرچم، رهبران اسلامی افغانستان به موقعیت سیاسی و اجتماعی خود، چنانکه باید، آگاه نبوده اند. در واقع اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی بود که جایگاه آن ها در صحنۀ سیاسی افغانستان باز گردانید.

 

افغانستان کشوری است با بیست و سه قوم مختلف، که در آن تنها مسلمانان زندگی نمی کنند، بلکه هندوها و سیک ها هم زندگی می کنند و در این اواخر گمان می رود که فرزندان مهاجران افغانی که در کشورهای غربی زندگی می کنند، به مسیحیت و پروتستانتیت هم روی آورده باشند. در سده های پیش در پهلوی پیروان دین اسلام، پیروان دین یهود هم در این خطه متوطن بودند که جمیعت بزرگ آن ها صدها سال قبل در نواحی غور مسکن گزین شده بودند و یک زمانی آن حوزه، محل اجتماع فرهنگی آن ها بوده است. این قوم بعد از تشکیل دولت اسرائیل، از افغانستان بیرون گشته اند.

 

در چوکات دین اسلام در افغانستان مذاهب سنی، شیعه اثناعشری، اسماعیلیه و از مدتی است وهابیت که هر کدام وجایب و اصول کرداری و شرعی ویژۀ خود را دارند، در پهلوی هم زندگی می کنند.

در افغانستان هر قدر از نگاه تاریخی به عقب بر گردیم، خشونت در ضدیت با مذاهب دیگر را کم می بینیم. اولین دفعه ما در سال 2006 میلادی در نظام حقوقی جمهوری اسلامی افغانستان به حکم اعدام فردی به نام عبدالرحمان به خاطر اینکه به مسحیت گرائیده است، بر می خوریم. عبدالرحمان که محکوم به اعدام شده بود به کمک و میانجیگری دولتمداران کشورهای خارجی از مرگ نجات یافت و به ایتالیا پناهنده شد. مسئلۀ پناهندگی سیاسی عبدالرحمان به ایتالیا، نشان داد که در افغانستان امروزی، قانون اساسی در مواردی هیچگونه نقشی ندارد و همچنان با پناهندگی او توسط قدرت های خارجی، نقض قانون اساسی افغانستان به نمایش گذاشته شد. برای اینکه برائت عبدالرحمان از حکم اعدام به خاطر مسیحی بودنش باید از مجرای محکمه حقوقی خود افغانستان صورت می گرفت و دوباره چنین حکمی تکرار نمی شد.

بد نیست اگر در اینجا به قسم حاشیه یک موضوع جالب را بازنویسی کنم. در اوائل قرن بیستم میلادی، در دوران زمامداری شاه امان الله، دولت افغانستان در کاهش ضدیت با مذاهب دیگر کوشش های نموده است. به طور مثال هندوها و سیک ها نیز از جمله اقلیت های مذهبی غیرمسلمان افغان اند که از زمان های قدیم در این سرزمین بود و باش داشته اند. منطبق بر یادداشتی از یک نوشته شخصی محترم آصف آهنگ، که چند سال قبل برای مجلۀ «مردم نامه باختر» فرستاده بودند: " یک روزی شاه امان الله، در جریان وقت رسمی، به مکاتب سر می زند. شاه می بیند که برخی از شاگردان در صحن حویلی یکی از مکاتب بازی می کنند. در آنجا می ایستد و از مدیر پرسان می کند که: "چرا این اطفال در اینجا بازی می کنند، مگر ساعت سپورت است؟" مدیر مکتب در جواب می گوید که: " نه ؛ قبله عالم، این پسران، هندو اند. که در صنوف شان اکنون ساعت قرآن شریف و یا دنیات است."

 

شاه پرسان می کند که: "آیا شما معلمی برای تدریس دین هندوها ندارید؟"

در جواب، مدیر می گوید: "نه، صاحب."

شاه به وزیر معارف هدایت می دهد که: "از این تاریخ به بعد در مکاتبی که شاگردان دیگر مذاهب اند، باید معلم دینی خود شان در مکتب مقرر شود و ساعت دینی به مذهب خود شان تدریس گردد."

 

ولی در زمان امارت اسلامی طالبان، این پیروان اسلام ناب محمدی بود که تندیسه های با ارزش و تاریخی بوداها، این نمادهای تمدن بشری، به خاطری که با نظام ارزشی ادیان ابراهیمی سازگاری نداشت، ویران گردانیده شد.

 

تا قبل از به قدرت رسیدن جناح های بنیادگرایان اسلامی در افغانستان، دین اسلام در افغانستان از نگاه تاریخی، آمیخته یی از فرهنگ تخارستان و ماوراالنهر و خراسان قدیم بوده است. از آنجایی که این حوزه ها از نگاه تاریخی از شادابی و سرسبزی و اقتصاد خودکفای جامعه دهقانی بر خوردار بوده اند، فرهنگ ملایم و تسامح پذیری داشته اند. «سید طیب جواد» در حدود یک دهه پیش در مضمونی که راجع به قدرت های حاکمه افغانستان، در جریده «کاروان» چاپ کالفرنیا نوشته بود، از یک نوع دوگانگی فرهنگ اسلامی در افغانستان یاد نموده است. یکی اسلامی که تابع فرهنگ خراسانی در حوزه شمالشرق افغانستان است، اسلامی ملایم و قابل پذیرش و دیگری اسلام حوزه جنوب غرب افغانستان، که از فرهنگ اسلام دیوبندی پاکستانی رنگ گرفته؛ که خود آمیخته یی از خشونت است.

 

در افغانستان تشکیلات سیاسی و اداره دولتی از نگاه تاریخی بر بنیاد مذهب اهل تسنن، صورت پذیرفته است. طوری که سیستم امارت و خلافت ویژه تسنن، که انجامش به سلطنت مطلقه موروثی می رسد، در افغانستان شکل یافته بود. همچنان پس از شکل گیری و قوام جامعه قبیلوی در کلیت خود تا عصر شاه امان اللۀ، حقوق و قوانین در رابط با مناسبات اجتماعی در محدودۀ کتب مذهبی چون «سراج الاحکام فی معاملات اسلامیه» دور می زند. چون در ساختار قرون وسطائی برای قانون مدنی ضرورت دیده نمی شود، بناً در افغانستان در پهلوی فقه حنفی، برای حل و فصل مسائل مردم از سنن و رسوم قبیلوی نیز استفاده می گردید. زیرا در رسوم ثابت قبیلوی، تفاسیر مختلف و گاهی حتی متضاد با فقه و قوانین شرعی، در قسمت معاملات و تبادلات صورت می گیرد.

 

در افغانستان برخلاف ایران در سده حاضر خورشیدی، تنها نهادهای که به کلی آزاد بوده و اجازه داشتند در جامعه حضور خود را به نمایش بگذارند، نهادهای سنتی و مذهبی بودند. در حالیکه در ایران آزادی فعالیت مذهبی محدود به تکیه خانه ها و مساجد بود. در افغانستان بر علاوه مساجد و تکیه خانه ها، حتی مکاتب با دروس و گفتار و آداب مذهبی توام بوده و مراکز اجتماعات مذهبی آزاد بود؛ ولی چون مذهبیون افغانستان به آگاهی سیاسی دست نیافته بودند، اسلام سیاسی در آنجا رواج و رونقی نداشت. اگرچه در کابل و برخی از ولایات در روزهای مذهبی گردهمایی های صورت می گرفت و برخی از نمایندگان پارلمان از منبر مساجد برای مقاصد سیاسی خویش سخنرانی های مذهبی داشته اند، ولی این سخنرانی های مذهبی به سطحی نبوده است که شعور سیاسی را در جامعه به حرکت در بیاورد. برای اینکه بدون از چند عالم مذهبی معدود، اکثر رهبران مذهبی افغانستان مداح و زینت بخش دسترخوان شاهی بوده اند و حکومت های افغانستان چنان بی کفایت بوده اند که در طول سال ها هیچگونه برنامه منظم پیشرفت اقتصادی و اجتماعی را برای تحول و پیشرفت جامعه ارائه نداشته اند، بناً فرهنگ عمومی راکد مانده و روان اجتماعی، در ساختار نظام قبیلوی، با تار و پودی از قوانین مذهبی، درهم تنیده است.

 

چنان که می دانیم در افغانستان، عدم موجوديت نهادهای مدنی جهت تبارز رفتارهای عقلانی مبتنی بر گفتگو و نقد، راه را برای تشنج و خشنونت در جامعه باز می‌گذاشت. بروز فعاليت‌های کمرنگ اجتماعی در زمان سلطنت ظاهرشاه ، که اجازه آن در قانون اساسی دوران صدارت دکتر محمد یوسف گنجانیده شده بود، نویدبخش بود، ولی شوربختانه با دخالت مستقیم خاندان شاهی اجازۀ فعالیت و تشکیل چنین نهادهای داده نشد و این حرکتی که برای شکل گيری گفتمان‌های روشنگرانه به خاطر بازیافتن اصالت، هویت و خودشناسی تاریخی و اجتماعی، ضروری بود؛ عقیم ماند. در عوض جریانات سیاسی روشنفکرانه، به تاسی از تهاجم فرهنگ بیرونی در بین دیگراندیشان رواج یافت و به کودتاهای خونبار خلقی ها و پرچمی ها و اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی سابق، انجامید.

 

روند سیاسی که احزاب خلق و پرچم بعد از تصرف قدرت، از منظر ایدئولوژی و سیاست عملی در پیش گرفتند، با توجه به اوضاع اجتماعی و خواص و امکانات نهادهای دينی در افغانستان، توفان عظیمی از واکنش ها و نفرت‌ها را علیه کلیه روشنگران و تحصیلکردگان در افغانستان و در میان جمعیت های مهاجر افغان در پاکستان و ایران به وجود آورد. روحیه ضد روشنفکری را به نسبت ضعف ساختارهای مدنی از نگاه تاریخی، بايد یکی از مهمترين علل مهجور ماندگی سنت به اصطلاح روشنگری در افغانستان قلمداد کرد و در بررسی موقعيت کنونی تحصیلکردگان، به آن توجه بيشتری معطوف نمود.

 

نظام خلق و پرچم بعد از کسب قدرت، برنامه یی جز سرکوب و ترور و خفقان نداشت. خلقی ها و پرجمی ها با کشتار جمعی قشر نوپای تحصیلکردگان افغان، که يکی از تلخترين رويدادهای تاريخ معاصرافغانستان است، جامعه را در آستانه از هم ‌پاشی، در نااميدی مطلق فرو بردند و در نتیجۀ اثرات این دوران سیاه، با توجه به فرهنگ سياسی حزب دست نشانده، هیچ چیزی به جز از تقویه جناح های مذهبی و حیات بخشیدن به اسلام سیاسی، در افغانستان به ارمغان نیامد. به تدريج مهاجرت عمومی در داخل و به خارج آغاز شد. انبوه بیکرانی از مردم به جبر، کشور را ترک کردند و در کمپ های پاکستان و ایران که به حمایت رهبران مذهبی و استخبارات کشورهای بیگانه اداره می شد، پناه بردند. و رفقا با انقلاب برگشت ناپذیر هفت ثور خود، این چنین اسلام سیاسی را حیات بخشیدند!