در برگنامه فانوس، هر نویسنده پاسخگوی دیدگاه های خویش است

 

زمان  نشر :

 

 ماه ثور ۱۳۸۵ خورشيدی 

 

 


آرشيف نوشته های نويسنده


 

 

    


نسخه قابل چاپ


 

 

 

داکتر لطيف طبيبی

 

 

 

 

تعطیل تفکر

زنده باد گردهمایی های فرهنگی افغان های بیرون مرزی

 

پیش از ورد به موضوع، باید خاطر نشان نمایم که گشوده شدن بحث های نقادانه در شرایط تاریخی کنونی افغانستان، در مجلات الکترونیکی را باید به فال نیک گرفت. برای این که شمار اندکی با خواندن چنین بحث های به مقولاتی آشنا می شوند و این خود می تواند به گسترش فرهنگ سیاسی همه ی ما کمک کند.

در جای نوشته بودم که اصولا از توصیه ی امری به کسی سخت پرهیز دارم. اما بعد از شرکت در گردهمایی های فرهنگی وطن یاران، بیجا نمی شمرم که این توصیه را برای فرهنگ دوستان به نمایم که: با تمام گرفتاری های زندگی درغربت، که دست کم برای بسیاری با غم نان درآمیخته است، اگر فرصتی پیدا نمایند، باری به فراخوان های عجولانه ی افغان های بیرون مرزی شرکت کنند و یا به صفحات جراید الکترونیکی آنان نظر اندازند تا ببینند که اکنون چه حرج و مرج اجتماعی، نابسامانی اندیشوی و بیگانگی از ساختار افغانستان، همراه با حسرت و تنهایی، برهمه چیز ما سایه گسترده است. گذشته ی افغانستان بهترین وسیله ی گریز از غم امروز و فردا است. برخی از روشنگران امروز به دنیای گذشته پناه برده اند، آن را جایگاه عملی شدن آرزو های برنیامده ی خود قرار داده اند. در این گردهمایی ها ما با گفت وشنفت عناصری آشنا می شویم که برای شناخت جنبش های به اصطلاح نخبه گان غربت نشین امروزی ما، از اهمیت در خور توجهی بر خوردار است.

به راستی جای تاسف است که اکنون نقش قشر روشنفکر در روند اقتصادی و فرهنگی جوامع صنعتی و تعدادی از کشورهای محروم شفافیت خاصی پیدا کرده است، ولی در افغانستان به نسبت عقب ماندگی مزمن، نقش فرهنگی و سیاسی برخی از روشنگران ما، که روزی از ویژه گی های خاصی بر خوردار بودند و امید جامعه محسوب می شدند، اکنون خنک و بی اعتنا شده است.

علت آن روند استبدادی نظام های است که در دهه های پایانی هزاره ی دوم، باعث حذف چهره های اصیل فرهنگی و هنری آزاداندیشان افغانستان شده است. کنترول رسانه های همگانی و عدم امکانات رشد فرهنگی در جامعه، با عث شد تا کیفیت آثار ادبی و هنری ما افت کرده و از ویژگی و ذهنیتی مذهبی، ساخته و انباشته گردد. در واقع این روند ایستای فرهنگی حاکم در بیرون مرزها، بر روح و روان روشنگران ما تحمیل گردیده است. از همین جهت اکنون برخی از روشنگران و فرهنگیان بیرون مرزی افغانستان به موجودات درهم شکسته یی تبدیل شده اند و سرگردان، بدون برنامه و مضمون، چه در گردهمایی های فرهنگی و چه در جراید التکرونیکی، در وادی سراب های نایافته، بر مرگ آرزوها و خیالبافای های قدرت طلبانه ی خود، به ماتم نشسته اند.

در قرن نزدهم میلادی دانشمند اقتصاد سیاسی و علوم اجتماعی کارل مارکس در پژوهش علمی خود سر جوامع اروپایی یادداشتی در باره ی "کمیدی الهی" اثر نویسنده ی معروف ایتالیایی "دانته" به رشته ی تحریر آورد. او در این یادداشت خاطر نشان کرد که: به عقیده اش داستان کتاب دانته ترسیمی از سرگذشت سرنگونی جامعه فیودالیت ایتالیا است که طبقه ی فیودال آن در برزخی قرار گرفته است و نتوانسته به سادگی به خاطر مذهب، مشکلات اقتصادی و ساختار طبقاتی، به طبقه ی سرمایه دار صنعتی تبدیل شده و جامعه را به بهشت سرمایه داری رهنمون شود.
یک قرن بعد از آن انتونئو گرامچی رهبر حزب کمونیست ایتالیا و یکی از روشنفکران برجسته ی ایتالیا از زندان فاشیست ها ضمن نامه یی به لوچیانو یکی از همفکران خود نوشت که: مشکلات عمده ی جامعه ی کنونی ایتالیا روشنفکران آن است. آن ها در برزخی قرار دارند که چندین قرن پیش دانته در کتاب کمیدی الهی پیش بینی کرده بود و آن برزخ عدم هویت سیاسی روشنفکران ایتالیا است که در بی بند و باری و قدرت طلبی سیاسی، سپری می گردد.

متاسفانه که امروز برخی از روشنگران افغانستان که روزی امید جامعه بوده اند، در برزخ بی هویتی فرهنگی و قدرت طلبی سیاسی قرار گرفته اند. همین بی بند باری سیاسی برخی از روشنگران افغان باعث گردیده تا طراحان سیاست اقتصادی جهان گرای لیبرالیسم نوین امپراتوری بوش دوم، نظام جمهوری سوم افغانستان را به آسانی سر پا نگهدارند. عده یی از این عناصر اکنون در اریکه ی نظام سیاسی افغانستان برای تحکیم روند اقتصادی چپاولگرانه ی شبه سرمایه داری و قبیلوی، اجرای وظیفه می نمایند. بی ماهیتی روشنگران در فضای آلوده با بنیادگرایان مذهی، مافیای مواد مخدره و قشر بازاری، باعث گردید که دولت امریکا در افغانستان به زودترین فرصت پایه های یک نظام کارتلی را به راهنمایی دونالد رامسفلد وزیر دفاع امریکا، بر خلاف عراق، سرهم کند و طبق برنامه و خواست خود بر اریکه ی زمامداری به نشاند.

جالب است که با نظرداشت های از شرایط داخل افغانستان، هنوز هم برخی از روشنگران بیرون مرزی با گفت وشنفت در گردهمایی های فرهنگی خود، بدون درک صحیح از خط سیر اقتصادی و اجتماعی و اخلاقی تحول کنونی افغانستان، در زنجیره ی مسائل فرعی گرفتار اند. بدون شک هر جامعه قتل نفس یا دزدی یا تجاوز به زن را جرم و تجاوز به حقوق عمومی می شناسد و مرتکب آن را محق به مجازاتی می داند که در قانون پیش بینی شده است. ولی تا هنگامی که علل و موجبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به وجود آوردنده ی جرم و تجاوز، ناشناخته باقی بمانند نمی توان حکمیت قانون تعیین کننده مجازات را، داوری عادلانه و یا مطلق دانست. زیرا اگر علل و موجبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جرم از بین بروند، خود به خود تجاوز و جرم ناشی از آن نیز رنگ عوض خواهد کرد. در حالیکه در گردهمایی های فرهنگی ما به جای صحبت از فرهنگ کنونی که چهره ی اصلی ما را نمایان می کند، فرهنگیان ما پیچیده در هاله ی از معلول ها، جهت پرواز آسمانی و ارتقا روح خود و عمیق تر کردن میدان شناساندن و معرفی خویش، روح مولانا را به مدد گرفته و آن بزرگوار را به میدان می کشند و به خود می بالند که گویا چندین قرن پیش از تجددگرایی جوامع غربی، آن عارف چرخان، پهنداشت های انسانگرایانه یی به ما ارائه کرده است. عرفان مولانا خود هزینه ی با ارزش تاریخی است که بدبختانه باعث تب روانی برای نخبگان ادبی ما شده است. لذا هر جا که گپ از فرهنگ و علوم اجتماعی و ادبیات به میان آید، باید به نحوی آن را با مولانا پینه کرد، بدون آن که رابطه ی فرهنگی زمان خود را با باور صوفیزم مورد نگرش قرار داد.

حقیقت این که : هر چه شعور کاذب عمیقتر باشد پیوند ما از واقعیت های ظاهری و
" خودمانی" و معمولی دور و در نتیجه با درک سطحی واقعیت عینی نزدیکتر می شود. به همین سبب، هر روش تحلیلی که به خاطر شناخت و شناساندن واقعیت های عینی، طرق علمی را زیر پا می گذارد، تصورات مانوس و معمولی و بی درد سری را که از واقعیت داریم، نفی می کند و ما را به خلسه فرا می خواند.

اکنون برخی از روشنگران ما راز محبوبیت کتاب گرانبهای مولانا را طوری وا نمود می کنند که می خواهند بر واقعیت های ناخوشآیند اجتماعی و فرهنگی، پرده به کشند و طعم تلخ زندگی را با لعاب شیرین و برهنه ی خوشحالی می پوشانند یا به وسیله ی نمایش حوادث خیالی مهیج، ساعتی ما را از مصائب و تشنجات زندگی روزانه به دور می دارند و در نتیجه از شناساندن نیروهای تازه و جنبه های نو زندگی خودداری می کنند و بدین وسیله موجبات رضائیت خاطر ما را فراهم می سازند. این روش فرهنگی در قرن هژدهم در اروپا به نام " مطبوعات بازاری" مشهور بود. این نشان می دهد که روشنگر افغان اکنون تا آن جا که نگرشش قد می دهد، با درک ناشیانه ی "من حقیقتم " دیروز، در بند است.


حیف، در جهانی که ادبیات سرشار از حرکت و سرعت است، امروز با مطالعه ی این گونه سبک نبشتار و گفت و شنفت های افغان ها، خواننده و شنونده دچار یاس و افسردگی می شود. اگر روشن اندیشان افغانستان می توانستند به وظیفه ی سنجشگری یا نقادی ادبی خود عمل کنند، بی گمان امروز تعدادی از روشنگران بیرونی ما، با پیوند های جهانی به نوآوران خوبی تبدیل می شدند، متاسفانه نشدند و هنوز هم در تفکر سنتی و قبیلوی، فضل سرایی می نمایند.

تا زمانی که نگاه ما، اندیشه ی ما و مناسبات اجتماعی ما، با دگرگونی های جهان معاصر رابطه نداشته باشد، هرگز نمی توانیم با روش نقادانه، پیوند اجتماعی برقرار کنیم و در سطح علمی مجالسی برگزار کنیم و نقدی به رشته ی تحریر بیاوریم که بازتاب عالمانه بیابد. روشنگران ما بی آنکه متوجه باشند، تحت تأثیر فرهنگ مسلط سنتی و واپسگرا قرار دارند که با همه نماهای نوگرایانه ی کشورهای میزبان، باز هم همان عده کسانی که روزی در افغانستان ادعای دست بالای ادبی داشتند، امروز سبک صوفیزم هندی و کهنه پرستی و موعظه گرای را در روش اجتماعی و نبشتار خود تعقیب می نمایند. در واقع نابسامانی های جمعی رسانه ها و مجالس فرهنگی ما نیز ناشی از نابسامانی های خود ماست و یا ساده تر بگویم: این نابسامانی ها از نارسایی های فکری ما نشات می گیرد.

شماری از روشنگران ما دست به بررسی تاریخ معاصرافغانستان زده اند، که این کار بسیار خوبی است. ولی ایشان تاریخ افغانستان را با استفاده از اصطلاحات و مقولاتی از قبیل مدرنیزم غربی و امثالهم، بدون درک تئوری اقتصاد سیاسی، به بحث کشیده اند. شوربختی آن ها در این است که این وطن یاران که عمری را درغربت نشینی جهان غرب سپری نموده اند و امروز بعد از مدت طولانی از نگاه ظاهری با برخی از ابزارها و وسایل صنعتی جوامع پیشرفته ی غربی آشنایی پیدا کرده اند، نظام سلطانی خدابیامرز امیرشیرعلیخان و برخی از روشنگران دوره ی زمامداری آن مرحوم، مانند سید جمال الدین افغانی و امثالهم را، آغاز تجددگرایی در افغانستان می دانند، که تا امروز ادامه دارد. برداشت این عده از روشنگران افغان از تاریخ معاصر افغانستان و فلسفه ی مدرنیته، زاده ی وادی سنت جامعه ی است که حتی اکنون بعد از چهار سال استقرار جمهوری سوم به کمک دولت ایالات متحده ی امریکا، هنوز از نگاه فرهنگی به دیار نظام قبیلوی قرار دارد. بی خبر بودن و دل مشغولی اغلب روشنگران ما از مقوله ی تجددگرایی، خاطرات تلخی است که از خود و یا از پدران خود، به میراث گرفته ایم.

به گفته ی داریوش آشوری پژوهشگر ایرانی: "... نهنگی به کشتی ما(شرقی ها) پهلو زده بود، که هر یک از ما در تاریک - روشنای غروب مدنیت مان، سرش را می دید یا دمش را یا بالش را و در این هنگامه ی ترس آشوب، که همه به فکر" نجات" هستند و دست به آسمان برداشته اند، چه کسی را فرصت آن است که به آرامی به پرسد: نهنگ چیست ؟ "
راستی پرسشی که اکنون نزد این قلم در باره ی قشر روشنگر افغانستان مطرح می باشد، این است که نهنگ روشنگری افغانستان از نگاه سطح دانش و فرهنگ و از
دید گاه سیاسی در کدام دوره های از رشد بشریت، در جهان امروزی پهلو زده است؟

بخش دیگری داریم که روزی وابستگی (حزبی و ایدیولوژیکی) با رژیم استبدادی خلق و پرچم داشتند اما امروز با تضاد با گذشته ی خود قرار گرفتنه اند و آیینه ی گذشته را با سنگ انکارمی شکنند. نوشته های که از این افراد در نشریات فرهنگی به نشر رسیده است می رساند که اینان چگونه پنداشت های داشته اند و اکنون به چه دریافت های دست یافته اند! برخی از این قلم بدستان زمانی دم و دستگاهی به هم زده بوده بودند و به خاطر نگهداشت کرسی، دهل عقیده ی مشترک می کوبیدند و ایدیولوژی مشخص شان را به رخ دیگران می کشیدند. اما اکنون که نه دم و دستگاهی است و نه بلند طرازی ها یار شان و کهولت نیز می رود تا دامن شان را فرا چنگ آرد، مویه سر می دهند و اندیشه های وارونه ابراز می دارند. امروز جهش های فرهنگی مابانه ی این گونه افراد به صورت فراگیر در هر سو به دید می خورد و می رود تا اندک اندک مبدل به نوعی دامنگیریی ذهنی برای شماری از افغان های تبعیدی در کشور های مختلف گردد. از همین جهت این افراد به تدریج در نهاد های اجتماعی و فرهنگی و در پهنه ی نشریات بیرون مرزی به عنوان فرهنگ ده "مدرنیته" - به اصطلاح برخی از افغان ها- و ارزشگزار ادبی وتحلیل گر تاریخ معاصرافغانستان، نامبرده می شوند.

معمولا در تحلیل علمی و تاریخ نویسی، اوضاع و شرایط کنونی یک جامعه و دیدگاه ها و مسائل زمان حال آن، در پرتو رخداد های زمان گذشته، مورد بررسی قرار می گیرد. زیرا یک طرح و یا یک حرکت تاریخی مبدا رویداد های آینده ی یک جامعه و یا یک ملت است. غرض از رویداد ها اتفاقات ظاهری نیست. انگیزه های است که شکل زندگی انسان ها را تغییر میدهد. کودتای ثور در افغانستان یک اتفاق ظاهری نبود، بل که مبدا یک حرکت سیاسی بود که هست و بود زندگی مردم افغانستان را به ویرانی سوق داد.

هربرت مارکوزه فلیسوف و جامعه شناس ضد فاشیست معتقد بود که هر طرح تاریخی، هر تحول سیاسی و هر انقلاب اجتماعی، فعلیتی را در متن جامعه ایجاد می کند. هر جامعه و لو که بسیار عقب مانده و فرسوده هم باشد، با یک سلسله واقعیت ها و امکانات خاصی از نظر تحقق کیفی طرح تاریخی خود، مواجه است. از همین جهت است که پیش از آغاز به یک حرکت سیاسی و یا تحول اجتماعی برای بهبود جامعه ی عقب مانده، شناخت بنیاد های سنتی و تغییر زندگی اجتماعی افراد آن ضروری است. و این شناخت از طریق نگرش خردمدار و عقلانی امکان پذیر است و بس. زیرا نو آوری های اجتماعی و اقتصادی نه از طریق رد و نفی و مطلق اندیشی، بلکه از راه آموزش و باز بینی درست گذشته، صورت پذیر است.

فکر کردن روشنگرانه در باره ی حادثه ی ناهنجار اجتماعی که سه دهه پیش در افغانستان رخ داد، در حد خود باعث خواهد شد که برخی از روشنگران ما زمان حال وطن خویش را به فهمند و راه چاره یی عاقلانه و بدون تعصب قوم گرایی برای آینده اش پیدا کنند. این تفکر روشنگرانه و لو اگر اجباری هم در باب عاملین جنایات سه ده پیش افغانستان باشد، باز هم معنای تازه یی به تاریخ معاصر افغانستان می دهد.

نتیجه بگیریم: در این که بینش روشنفکرانه بزرگترین و اساسی ترین وسیله ی درک واقعیت های اجتماعی بوده است، حرفی نیست. لیکن، نباید فراموش کرد که امروز در جهانی چنین پر شتاب، جست و جوی روشنگران افغان در مایه های فرهنگی و میراث های گذشته، اگر به خاطر شناسایی نظم تازه یی برای افغانستان نباشد، چه ثمری می تواند داشته باشد؟

اکنون روشنگران افغانستان نیاز به شناسائی خود دارند. از قرینه چنین بر می آید که این شناسایی هنوز تکمیل نیست و اگر جامعه بیرون مرزی افغان ها به همین منوال پیش برود، شاید هرگز به کمال شناسایی فرهنگی نرسد، در حالیکه تلاش و مبارزه و بی قراری از خصایص اصلی یک انسان زنده و یک جامعه زنده است. انسان امروزی در جوامع پیشرفته در عین نظم و آرامش، که عامل تکامل زندگی مادی و زمینه ی پیشرفت های فنی او شده است، برای ارتقای روح خود وعمیقتر کردن میدان شناسایی خود، نیاز به غلیان و جوشش دارد. امید است که فراگیری این آموزه، جامعه ی کوچک افغان ها را از سنت گرایی به شناسایی مایه های فرهنگی خود برساند.