تفاوت فرهنگی و بحران های خانوادگی
افغان های ساکن ایالت
انتاریوی کانادا
طرح مسئله
در بهار
۱۹۹۸ در رابطه با مسائل اجتماعی و واقعیت های جمیعت افغان
های کانادا، به کند و کاو پرداختم. انگیزه پژوهشی آن را مجموعه یی
از گزارش های تشکیل می داد، که در پارلمان اروپا در باره بحران های
خانوادگی مهاجرین مطرح کرده و بالای آن بحث نمودند.
نگارنده دنبال تهیه مواد
راجع به اجتماع کوچک افغان ها در انتاریو، به چندین کتابخانه و
منجمله کتابخانه دانشگاه تورنتو سر زدم. لاکن ارقام درستی که بتوان
به کمک آن ها از چگونگی وضع اجتماعی و اقتصادی اجتماع کوچک افغان
های انتاریو معلومات به دست آورد، هنوز تهیه و تکمیل نشده بود.
با اتکا به یکمقدار
موادی که از دفتر احصایه مرکزی انتاریو، پیرامون پناهندگان افغان
در انتاریو به دست آوردم، مضمونی را در "مردم نامه باختر" شماره
چهارم ۱٣٧٧ خورشیدی، به چاپ رساندم.
اکنون اجتماع افغان ها
در انتاریو بعد از یک و نیم دهه، هم از نگاه جمعیت و هم از نگاه
اقتصادی، به موفقیت های چشمگیری رسیده است و همچنان برخی از
خانواده ها، از نگاه فرهنگی به بحران های اجتماعی جامعه پیشرفته
صنعتی درگیر شده اند. از آنجایی که روابط اجتماعی و بحران های
فرهنگی افغان ها و دیگر مهاجران موضوع حیاتی است، لذا به بحث کشیدن
آن با محتوای جدیدی، از اهمیت خاصی برخوردار است.
تفاوت فرهنگی و مشکلات اجتماعی افغان های ساکن ایالت "انتاریو"
یکی از مشکلات اجتماعی
افغان ها با کشور میزبان کانادا، در ابتدا مشکل فرهنگی بوده و
همچنان می باشد. زندگی نو در کشور "چند فرهنگی" کانادا، خواسته و
ناخواسته بر هویت افغان ها اثر گذاشته است.
انعکاس تفاوت فرهنگی در
حیات روزمره برخی از مهاجران افغان، سبب نیاز به زندگی در داخل
فرهنگ بومی شان شده و این نیاز اثر عجیبی بر روی روابط خانوادگی،
کار و زندگی، زبان و نویسندگی شان گذاشته است.
اساساً بسیاری از
پناهندگان از کشورهای فقیر و جهان سوم اند که جهت گریز از ستم نظام
های استبدادی و یا فقر اقتصادی و یا فاجعه های محیط زیستی، تن به
مهاجرت می دهند. در سال ٢٠٠٦ م در حدود
دوصد ملیون انسان از کشورهای فقیر مهاجر شده اند. جای انتخابی آن
ها وابسته به امکاناتی از جمله توان مالی، روابط فامیلی و ... می
باشد و اطلاعات شان در باره مکان آینده، جسته و گریخته است.
زمانی که یک پناهنده از
کشور فقیر وعقب مانده سنتی نظیرافغانستان، به کشور پیشرفته صنعتی
کانادا می آید، در مرحله نخست تفاوت فرهنگی، تغییرات اساسی در
رفتار و کردار او وارد می کند. برای اینکه روابط زندگی، ارزش های
انسانی و اجتماعی و فرهنگ جامعه جدید برای اکثریت افراد پناهگزین
بیگانه است و برخی از آن ها ارزش های پیشین خود را در جامعه جدید
فاقد اعتبار می یایند. در چنین اوضاعی است که فرد دچار شوک فرهنگی
نیرومندی می گردد.
واقعیت پدیده مهاجرت
مردم افغانستان به خارج صرفأ تغییر یک مسکن به مسکن دیگر نیست. این
در واقع سفری است که در آن فرد افغان از یک دنیای سنتی و نظام
قبیلوی به دنیای نوین وارد می شود. فرد دنیای مدرن این تکامل را از
نگاه زمانی در چندین قرن سپری نموده است، در حالیکه فرد افغان این
تکامل را در چند ساعت و یا چند روز پشت سر گذاشته است.
برخی از پناهندگان
نخستین شوک ناشی از خصلت بنیادی و حیاتی دو دنیای متفاوت را در خود
می بینند. فرق جامعه عقبمانده سنتی و ایستای افغانستان و دنیای
نوین جامعه پیشرفته کانادا، برای فرد پناهنده با تفاوت های که او
می بیند، در تصورات درونی او وجود نداشته است. برای اینکه در واقع
مکان مهاجرت پناهندگی امروزی در کشورهای صنعتی، انتخابی نیست.
اجتماع کوچک افغان ها در
انتاریو در اوائل پناهگزینی به نسبت نارسایی های سیاسی که مولده
ناهنجاری های سه دهه اخیر افغانستان است، نتوانستد در تورنتوی بزرگ
نهاد فرهنگی فراگیری به وجود بیاورند که لانه اتحاد تمام مهاجرین
افغان باشد و وسیله یی در جهت تفاهم و درهم آمیزی فرهنگ کشور
میزبان و فرهنگ بومی ما گردد. ولی با آنهم طی این سال ها، چند نهاد
فرهنگی در حوزه های مختلف تورنتو سر بلند کردند که هدف شان بازیابی
و ادغام فرهنگی و تقویه زبان مادری بود، لاکن به سبب پریشانی و
پراکندگی ذاتی جامعه و دیگر عوامل، طرف توجه مردم قرار نگرفت.
اکنون ما شاهد نورسان
اجتماع خود هستیم و می بینیم که آن ها به نسبت نبودن نهاد های
اجتماعی نیرومند و برنامه های هنری و فرهنگی و اجتماعی به زبان های
مادری شان، رفته رفته به روش های گوناگونی مفهوم زبان مادری را رها
کرده اند. درست است که در موقعیت امروزی و پیشرفت تمدن صنعتی جهان،
زبان ها با هم در تماس زیادتری اند و مخدوش شدن مرزهای زبانی
اجتناب ناپذیر است، اما حفظ زبان مادری و در تماس بودن با زبان
مادری و مواریث پسندیده فرهنگ خودی را نباید بی ارزش پنداشت.
در فقدان برنامه های
فرهنگی و هنری امروزین، نوجوانان افغان هر روز با کلمات و تصاویر
تازه یی از شبکه های تلویزیون و انترنت بمباران می شوند که از نظر
سیاسی و احساسی ایشان را تحریک منفی نموده و این جریان در نتیجه،
از خود بیگانگی فرهنگی را تقویت می نماید.
متاسفانه از بررسی
بسیاری از نبشته های ادبی در جراید بیرون مرزی افغان ها و مجلات
الکترونیکی و گردهمایی های ما چنین بر می آید که در نهایت خواست
همه ما این است که توسط حضار زیادی شنیده شویم. این پدیده مسئله یی
اساسی را در جمیعت افغان های اینجا مطرح می کند که:
چه کسی سخن می گوید و چه
کسی می شنود؟
چه کسی پیامی می فرستد و
چه کسی آن را دریافت می کند؟
نویسندگان ما باید به
این حقیقت بپیوندند که ما افغان ها به تجربه جهانی، که به آن اهمیت
چندانی نمی دهیم، از همه زیادتر احتیاج داریم. ما باید در پهلوی
فرهنگ خودی از فرهنگ کشور کانادا جهت زیست اجتماعی، آگاهی داشته
باشیم.
برخی از قلم بدستان
افغان باید به نوعی در نبشته های خود در جراید چاپی و الکترونیکی
این اندیشه را برتابانند که جهانی و مرکزی شدن برخی از مکان های
زیست، به معنی از بین رفتن تضاد بین مرکز و مناطق پیرامونی نیست.
محتوای نوشته ها و اشعار افغان های بیرون مرزی آهسته آهسته باید به
خوانندگان این ذهنیت را برساند که دفاع از موضع آزادی و شناخت
پیچیدگی های سیاسی و تئوریک، در توافق با دینامیسم دنیای معاصر،
برای بقای ما ضروری است. ما افغان ها باید سنجشگرانه به این واقعیت
آگاهی یابیم که تمام هویت های ملی روی زمین، بر اساس فرآیند
جابجایی و تطبیق، ساخته و بازساخته شده اند که در آن، ما به طور
همزمان بخشی از خود ما هستیم و هم همه یی مردم دیگر و در مرز و
فضای زندگی می کنیم که شامل فضاها، زمان ها، خاطرات و تخیلات
گوناگون انسانی است.
بحران های خانوادگی جعیمت افغان های انتاریو
نخست باید این موضوع را
روشن نمایم که بحران مهاجرت که در زیر آن را به بحث خواهیم کشید،
تنها مربوط به جمیعت افغان ها در کانادا نیست، بلکه این بحران ها
تقریبآ در جمیعت های دیگر کشورها، به ویژه مردم کشورهای فقیر با
محتوای مختلف وجود دارد. بحران های خانوادگی جمیعت افغان ها تنها
محصول کشور کانادا نیست، بلکه این بحران ها تقریبآ با عین محتوا و
حتا با فشارهای زیادتری در کشورهای اروپائی، امریکا و آسترالیا نیز
وجود دارد. جای بسی خوشی است که در کانادا تعداد زیادی مهاجران از
کشورهای مختلف دور هم جمع شده اند و با فرهنگ های مختلف یک نوع
فرهنگ کره ارضی کانادائی را با مقبولیت خاصی به وجود آورده اند؛ که
در پوشش آن هر قومیت در پهلوی فرهنگ میزبان، از فرهنگ بومی خویش
نیز بهره ور می باشد.
مهاجرت افغان ها به خارج،
بعد از فاجعه کودتای خونین ثور همگانی بود. عمومآ فامیل های افغان
مهاجر از همه اقشار جامعۀ افغانستان اند. برخی از عناصری که پیشینۀ
شان بسته به حلقه های بوروکراسی دولتی افغانستان بوده، در اوائل با
کشور میزبان با تنش های شدید تری رو به رو شده اند. عامل سن نیز
یکی از عمده ترین عواملی است که در چگونگی ادغام پذیری و برخورد به
بحران ناشی از مهاجرت اثر می گذارد.
یکی از مهمترین عوامل
بحران های خانوادگی مثلا جدایی زنان و مردان و آشفتگی های خانواده،
زاده ساختار نظام های پیشرفته صنعتی است. در تعریف تئوری اقتصاد
سیاسی به این واقعیت متوجه می شویم که انسان ها در روابط اجتماعی
روزمره خود در جوامع پیشرفته صنعتی داخل یک سلسله مراوداتی می شوند
که از حیطه تفکر شان خارج است. اساس این مراودات را اقتصاد روزمره
آن ها تشکیل می دهد.
برخی از بحران های
فامیلی زاده مشکلات اقتصادی است. مطلب از بحران از نگاه روان شناسی
در اینجا در واقع چیزی جز اختلال در کارکرد طبیعی یک فرد و یا
ساختار یک خانواده نیست. همان طوری که اریک فورم در کتاب «بحران
روانکاوی» می گوید، بحران می تواند از مکانیسم درونی یک پدیده و یا
یک فرد و یک ساختار نشأت گیرد، و لو آنکه محصول دخالت عوامل بیرونی
هم باشد.
برخی از خانواده های
افغان در مراحل اولیه به مشکلات اقتصادی جامعه پیشرفته صنعتی
گرفتاراند، بحران مهاجرت که پدیدۀ نوینی برای آن هاست، به مشکلات
روزمره شان می افزاید. فشارهای روحی ناشی از انعکاس آن در خانواده
های افغان، خطر و میزان طلاق و جدایی را افزایش می دهد. پدیده یی
که در جامعۀ سنتی و پدرسالاری افغانستان کمتر در خانواده ها تبارز
می نمود. ولی زندگی پناهگزینی امری است که در مورد زن و مرد مشترک
می باشد؛ هر دو را ولو به درجات متفاوت به بحران های زیر، تحت فشار
های روزانه قرار داده و می دهد.
مرحله بیگانگی اولیه
عده یی از مهاجرین افغان
با ورود به دنیای مدرن کانادا، همه چیز را بیگانه و غریب می یابند.
از آنجائی که در افغانستان هر فردی در ارزش های فرهنگ گروهی و قومی
خود رشد کرده است، بناً خود را در ارزش های طبیعی خود محق می داند.
فرد مهاجر بر اساس ارزش های قوم مدارانۀ خود به مجرد ورود به کاناد
و یا کشور پیشرفتۀ صنعتی دیگری، به نفی جامعۀ میزبان می پردازد.
خود را به کلی با آن بیگانه می یابد.
در این ایام فرد مهاجر
می کوشد تا زیادتر وقت خود را با فامیل های تازه واردین دیگر که از
افغانستان آمده اند، سپری کند. این هم نشستگی با فامیل های تازه
وارد دیگر نوعی "اساس مشترک" در برابر جامعه بیگانه را در خود دارد
و توجیه کننده این ارتباط شبانه روزی می باشد. از آنجائی که فرد
مهاجر در جامعه نوین با بحران مادی گرفتار است و کوشش دارد خود را
از این بحران با یافتن کار و آموختن زبان نجات دهد، لذا این مرحله
بعد از چند ماه به نسبت برخی تغییرات در زندگی او، به مرحله شناخت
و رضائیت نسبی تبدیل می گردد.
مرحله آشنایی نسبی و رفع بیگانگی اولیه
بعد از مدت چند ماه فرد
مهاجر در می یابد که معیار های ارزشی جامعه جدید آن طوری که او در
اول می پنداشته، بد نبوده و در آن ارزش های خوب هم بسیار است که می
تواند از آن ها استفاده کند. این حس رضائیت نسبی او در این مرحله
وی را سبک دوش می کند و فرد به جامعه جدید همچون توریستی نگرسته،
پیشرفت های صنعتی، امکانات رفاهی، آزادی سیاسی و غیره امکاناتی که
وجود دارد باعث آرامش خاطر او می گردد. این مرحله به عنوان مرحله
دخول به جامعه به شمار می رود. این مرحله آهسته آهسته بی اعتباری
های مرحله قبلی را نفی می کند و در می یابد که حیات آینده او دراین
جامعه جدید خواهد بود. از همین خاطر، ارزش های نسبی جامعه را نسبت
به قضاوت پیشین خود بهتر می داند.
مرحله ادغام فرهنگی، واکنش، پریشانی و بحران فامیلی
سخت ترین و دردناک ترین
مرحلۀ حیات غربت وارگی در مرحله یی شروع می شود که فرد مهاجر بعد
از کنجکاوی زیاد در می یابد که ادغام در جامعه جدید و پی ریزی حیات
اقتصادی به آن سادگی هم که فکر می نموده، نبوده است. در این مرحله
در می یابد که هویت او و مقام ارزشی او در این جامعه به گونه یی
است که ادغام فرهنگی و اقتصادی را، به نحوی که در مرحله قبلی می
پنداشته، با مشکلات زیادی مواجه می سازد. باید همه چیز را از صفر
شروع کند. یاد گرفتن زبان به همان سادگی که فکر می کرده نیست و هم
درک می کند که زبان نخستین شرط ارتباط با جامعه و خروج از انزوا
است. از جهت دیگر فرد مهاجر در می یابد که سن و نیروی انسانی و
روحیه آرام ضرورت دارد تا با زبان و فرهنگ کشور آشنا شود تا بتواند
مشکلات و احساسات و خواسته های خود را از رهگذر زبان رفع کند.
در اینجا است که فرد
مهاجر در می یابد که برای همراهی با مردم کشور میزبان به دشواری
های مواجه گردیده است. بر علاوه مسئله زبان، بی هویتی و تنهایی
برای افغان ها خیلی عمده بوده و فرد مهاجر به فشارهای روحی گرفتار
می شود. در گذر زمان و تماس های اجتماعی در می یابد که یافتن
افرادی که بتواند چند ساعتی با اوشان راز زندگی را مطرح کند، دشوار
است. در این مرحله تنش های فرهنگی و مشکلات خانوادگی روز به روز
شدت می گیرد.
ولی برخلاف تصور رایج
سنتی و مذهبی برخی از مردان افغانستان که زن ها به عنوان موجودات
منفعل و فاقد توانایی اند، زنان مهاجر افغان نشان داده اند که نه
فقط موجودات تحت ستم نیستند، بلکه یک نیروی فعال اجتماعی هم هستند.
برخی از زن های افغان توانسته اند با استفاده از شرایط مهاجرت،
موقعیت خود شان را تغییر بدهند و توقع خود را در خانه و زندگی از
سطح دید یک عنصر مردسالار که او را به عنوان یک قربانی می دید،
افزایش دهند. جالب اینجا است که برخی از زن های افغان با تعلقاتی
که به فرهنگ سنتی و قبیلوی و ناآشنائیی که با فرهنگ غرب دارند،
سریعتر از بعضی مردها در فرهنگ کشور میزبان مدغم شده اند.
این پدیده برای برخی از
مردان مهاجر منفی بوده و باعث بروز تنش های فامیلی می گردد. برای
اینکه درافغانستان توقع از زن ها در مناسبات خانوادگی بسیار پائین
است و به تلقی جامعه عقب مانده، بنابر قوانین حقوقی، فشارهای
خانواده و اعضای فامیل، زن ها ناگزیر بودند تا حتی اگر با
نارضائیتی هم شده، به زندگی زناشوئی خود ادامه بدهند. حال آنکه
همین زنان در کشورهای صنعتی توانسته اند با اتکا به معیارهای
فرهنگی جوامع غربی، خواستار تغییر مناسبات بین خود و شوهر خود شوند.
تنش های دیگر فرهنگی خود
را در دیدن برنامه های تلویزیون، آداب معاشرت اطفال در مقابل
بزرگان، اخلاق تحصیلی که برخی از نوجوانان مهاجر افغان به جای
مصروفیت به تحصیلات عالی به شغل های آزاد می پردازند، آداب در
تفریحگاه ها، در جنب و جوش و خوش گذارانی ها، و بالاخره در رابطه
عشقی نورسان، تبارز می دهند. در اینجا است که فرد مهاجر به طرف سنت
و مذهب گرایی رجوع می کند. قابل یادآوری است که در کشور کانادا که
فرهنگ قالب کشور میزبان تحت مقوله «چند فرهنگی» یاد می شود، زمینه
پیاده کردن فرهنگ سنتی و مذهب گرایی، از همه کشورهای صنعتی مساعد
تر است.
اینکه تا چه اندازه این
چند فرهنگی تاثیرات خوب و یا بد دارد، در اینجا مورد بحث ما نیست.
آنچه که واقعیت دارد این است که رشد مذهب گرایی برخی از جمعیت
کشورهای جهان سوم در کانادا مانع تفاهم نزدیکتر فرهنگی کشور میزبان
با فرهنگ کشورهای مادر گردیده است. به خصوص که برخی از جمیعت های
کشورهای جهان سوم به نوعی از این مزیت فرهنگی کشور کانادا سوء
استفاده کرده و تا جای امکان با تبلیغات مذهبی، زمینه بروز تضاد و
دو پاره گی فرهنگی را فراهم می آورند.
این دو پاره گی فرهنگی
چنان سرگیچه گی را در بین برخی از خانواده های جمیعت افغان های
کانادا به وجود آورده است، که ناتوانی در ادغام به خصوص فشار فرهنگ
اکثریت، برخی ازاعضای فامیل ها را بر آن می دارد تا در خود فرو
روند و از ناتوانی خود احساس سرخورده گی کنند. اینجا است که تلاش
در جستجوی هویت پیشین افغان شروع می شود و اهمیت برخی از دستمایه
های سنت در مقام تبادله با فرهنگ جامعه جدید خود را برجسته می
نماید و به طور کلی به نوعی واکنش و در واقع افسردگی درونی مهاجرین،
شروع می شود.
این فشارهای روحی،
ناراحتی های روانی و تنش های فردی سبب عدم تعادل در زندگی در این
مرحله بحران می گردد. این فشارها به ویژه در مورد برخی از خانواده
ها خود را به صورت تشدید تنش های درونی خانواده منعکس می کند.
زندگی مشترک که نخستین هسته اجتماعی جامعه پیشین فرد مهاجر محسوب
می شد به مشکل مواجه می گردد.
از آنجائیکه فرد مهاجر
هویت شغلی خود را که بزرگترین پدیده اجتماعی هر انسان است، از دست
داده و خانه نشین شده است، این خود در متن چنین بحرانی، زمینه های
درگیری و تنش را افزایش می دهد. یک و نیم دهه پیش آماری جداگانه از
طلاق و جدایی از جمیعت افغان ها در کانائا موجود نبوده و تعداد
طلاق افغان ها در آمار حوزه ای آسیای میانه محاسبه می شد. در آن
زمان آمار طلاق از جمیعت ایرانی ها در کاناد چشم گیر بود. ولی
اکنون آمارهای جداگانه از طلاق، تنش های غیرقانونی علیه زنان در
جمیعت افغان ها کانادا موجود است که نسبت به تعداد جمیعت افغان ها
در کانادا دست کمی از بسیاری جمیعت های دیگر ندارد و این پدیده
بیان کننده آن است که جمیعت افغان های کانادا در پهلوی دیگر اقلیت
ها در کانادا، دچار گرفتاری ها و بحران های روانی و خانوادگی جامعه
پیشرفته صنعتی شده اند.
مسئله طلاق وابسته به
فرهنگ و آهنگ رشد اقتصادی و سطح آگاهی مردم یک کشوراست. ما که در
جامعه صنعتی و پیشرفته کانادا زندگی می کنیم ، نباید این پدیده را
از زاویه احساسات سنتی و قبیلوی خود قضاوت کنیم. هیچ کسی از مشکلات
اتاق خواب دیگران خبری ندارد. ازدواج هم قراردادی است که به نظر
نگارنده ادامۀ آن در هر زمان و در هر بحران به هر دلیلی که یک طرف
قضیه از آن ناراضی باشد، غیرانسانی و غیراخلاقی است. فراموش نکنیم
که در افغانستان به نسبت ساختار قبیلوی و سنتی جدایی زن و مرد وعدم
امکانات معاشرت قبل از ازدواج، اکثریت ازدواج های صورت گرفته را که
از نخستین لحظه محکوم به تنش کرده و به نسبت عدم تفاهم جانبین راهی
جز جدایی برای طرفین باقی نمی ماند. این واقعیت باید گفته شود که
زندگی موهبتی است که فقظ یک بار برای انسان ارزانی می شود و بس.
انسان حق دارد از این موهبت به طور شایسته یی استفاده کند. هیچ کسی
حق ندارد این موهبت را از دیگری بگیرد.
مرحله ادغام فرهنگی و آرامش نسبی
بعد از مراحل مختلف
بحران ها به تدریج برخی از خانواده های مهاجر و پناهندگان مرحله
آرامش نسبی را آغاز نموده و یک تعداد بسیار کمی خود را با نظم
اقتصادی جهان صنعتی پیشرفته عیار می نمایند. رمز موفقیت این مرحله
وابسته به درجه آموزش زبان، پیدا کردن شغل مناسب و سر پا کردن «بزنس»
می باشد. در این مرحله حس مسافر بودن آهسته آهسته از بین می رود.
فرد مهاجر آینده خود را در جامعه کشور میزبان برنامه ریزی می کند.
تلاش برای خرید خانه و توجه به تحصیلات عالی اطفال وغیره ضروریات
زندگی از برنامه های حیاتی آینده محسوب می گردد. نکته شایان در این
مرحله این است که بعد از بحران های قبلی چون مسائل روی برنامه ریزی
آینده است و این صحبت ها با اشتراک و خاطرخواهی زن ها و باقی اعضای
خانواده صورت می گیرد، تاثیرات این فضای برنامه ریزی، روی روابط
فامیلی، روابط جنسی و... اثر گذاشته و دست کم از فشار بحران های
های پیشین کاسته می شود.
نسبت نبود تنش های شدید
مرحله پیش، روابط زنا شویی در این مرحله قادر به ادامه خود می گردد.
در این مرحله فرهنگ نیز با درهم آمیزی منطقی و درونی کردن عناصر از
دو فرهنگ مختلف، فضای مناسب را ایجاد می کند. در این دوره فرد
مهاجر کمتر به گذشته و یا سرزمین خود نظر دارد و به تدریج احساس می
کند که در محیط نوین جا افتاده است. شوک فرهنگی و بحران مهاجرت
کمرنگ می شود. این را باید اضافه کرد که در جمعیت افغان ها در
کشورهای صنعتی تعداد کسانی که به مرحله آرامش نسبی می رسند، بسیار
کم بوده است. هنوز تعداد چشمگیری در مرحله پیشین بحران دچار اند.
زیرا در مرحله آرامش نسبی در پهلوی موفقیت شغلی، ادغام فرهنگی در
کشور میزبان نیز یکی از شرایط عمده آرامش به شمار می رود. البته
برخی به این عقیده اند که بحران مهاجرت در خود مهاجرت نهفته است و
تا زمانی که فرد مهاجر به سرزمین سابقش بر نگردد، نشانه یی از
واقعیت بحران مهاجرت را با خود به همراه دارد.
در پایان می خواهم مضمون
هذا را با چند پرسش ختم نمایم. از نگاه تئوری جامعه شناسی، سرعت
سپری نمودن بحران مهاجرت و پناهگزینی وابسته به درجه رشد اقتصادی و
فرهنگی کشور مادر می باشد. هر قدر ساختار جامعه اولیه مهاجر عقب
مانده باشد، ادغام فرهنگی و بخت موفقیت فرد مهاجر در کشور
مهاجرپذیر طولانی تر خواهد بود.
اکنون سوالی که راجع به
جمیعت افغان های انتاریو مطرح می گردد، این است که در حدود بیست
سال تقریباً یک نسل از عمر مهاجرت برخی از افراد می گذرد، این ها
در جامعه پیشرفته صنعتی امرار حیات کرده اند، از مزایای اقتصادی و
سیاسی و اجتماعی و حقوقی جامعه پیشرفته بهره برده اند، چرا هنوز در
افق فکری شان نشانه یی از تعقل فکری دیده نمی شود؟
چرا هنور جمعت افغان های
انتاریو در چنبر ساختار قبیلوی و سنتی خود در جامعه نوین دور می
خورد؟
امید است روزی به توانیم
پاسخ علمی به پرسش های فوق پیدا کنیم.